۱۳۹۶ مرداد ۱۲, پنجشنبه

رضاشاه پهلوی در تعارض یا تکامل جنبش مشروطیت ایران


نوشته ی : تیرداد بنکدار تهرانی
اشاره :
مقاله ای که در زیر می خوانید ، نخستین بار در مجله ی « ایرانمهر » منتشر شد . در این مقاله ، تیرداد بنکدار با بازنگری تاریخ معاصر ، نشانه هایی انکارناپذیر از همسویی کوشش های رضاشاه پهلوی با دیدگاه های روشنفکرانی چون فروغی ، مصدق ، داور ، تقی زاده و ... ارائه می کند .
در زیر مقاله ی تیرداد بنکدار را بخوانید :
جنبش مشروطیت ایران نخستین کوشش، در تاریخ ایران بود که در جهت استقرار «حاکمیت ملی» و در تقابل با سلطان مداری و استبداد فردی به پیروزی رسید.
مشروطیت آغاز مرحله نوینی در تاریخ این مرزوبوم است که در پی آن مردمان، دیگر نه به عنوان «رعایای ایران» بلکه به عنوان «ملت ایران» در نظر گرفته شدند.(۱) رشد «آگاهی ملی» علت اصلی وقوع انقلاب مشروطیت بود و تلاش در جهت پیشبرد اهداف و منافع ملی در پس همین رشد «آگاهی ملی » قرار داشت. مشروطه خواهان نیک می دانستند که جهت دستیابی به این هدف می بایست که بیش از هر چیز با مهار حاکمیت سلطانی قاجار، شالوده ی «حاکمیت ملی» را در کشور بنا نهند. روشنفکران مشروطه خواه برای ایجاد «ایرانی نوین، نیرومند و پیشرفته» - به تعبیر آبراهامیان - سه وسیله را برگزیدند که عبارت بودند از «مشروطیت، دنیویت و ناسیونالیسم … که اولی قدرت ارتجاعی سلطنت را از بین می بَرَد، دومی نفوذ سنتی روحانیون را زایل می سازد و سومی چنگال های استثمارگر امپریالیست ها را قطع می کند.» (۲) کلیه ی عقاید و آرا و همچنین اعمال و کردارهای مشروطه خواهان در این جمع بندی آبراهامیان جای می گیرد. بر اساس همین مبنا می توان بررسی نمود که سال های حکومت رضاشاه پهلوی در تقابل یا تکامل جنبش مشروطیت قرار داشته است. اما در ابتدا باید خاطرنشان کرد که جنبش مشروطیت در بعد نظری در وهله ی اول تلاشی بود در جهت نوزایی و توسعه ی فرهنگی و اجتماعی ایران که پس از همراهی با رهیافتی سیاسی یعنی «مشروطیت» و همچنین رهیافت حقوقی «قانون خواهی» – که دارای مرزهای ظریفی با یکدیگر بودند- به تحقق پیوست. پس باید پس از بررسی مولفه های مورد اشاره ی آبراهامیان، دستاوردهای دوران رضاشاه در تحقق غایت و هدف نهایی مشروطه خواهان ، یعنی توسعه و نوسازی ایران ، را نیز بسنجیم .
1.مشروطیت
به اعتقاد ماکس وبر جامعه شناس شهیر آلمانی، دموکراسی نه یک هدف بلکه صرفاً یک وسیله جهت رسیدن به هدف است ؛ هدفی که وی آن را «تحقق نظم قانونی دولت عقلانی» می داند.(۳) این دیدگاه را بی تردید مشروطه خواهان ابتدای قرن بیستم در ایران نیز داشتند. زیرا همانگونه که اشاره شد ، غایت جنبش مشروطه، توسعه و ترقی ایران بود و آزادی خواهی و مشروطه خواهی نیز رهیافتی سیاسی بود که در راستای این هدف قرار گرفت . البته این به معنای نفی اندیشه ها و کردارهای آزادی خواهانه مشروطه خواهان و ماهیت دموکراتیک جنبش مشروطیت نیست؛ بلکه تأکید براین مسئله است که مشروطه خواهان در سال های اولیه جنبش، وسیله ی دستیابی به پیشرفت و استقلال را در دموکراسی مشروطه می یافتند . اما سیر بعدی وقایع و رویدادها که ناشی از عدم آمادگی جامعه برای صیانت از دموکراسی و نظام پارلمانی و نیز کارشکنی قدرت ضدانقلاب خارجی (روسیه ی تزاری) بود، به تدریج شیرازه ی امور را از هم پاشانده و کشور روی به سوی هرج و مرج و پریشانی نهاد. وقوع جنگ جهانی اول و نقض بی طرفی ایران از سوی دول متخاصم نیز این وضعیت را تشدید کرده و کشور را در ورطه ی آشوب و گردنکشی فرو برد. تا جایی که در اواخر دهه ی ۱۲۹۰ خ/ ۱۹۱۰ م حکومت مرکزی عملاً تنها بر تهران و اطراف آن حکم می راند و هر گوشه ی کشور در زیر سلطه ی یاغیان و تجزیه طلبان و خان های محلی قرار گرفته بود. در چنین اوضاع و احوالی بود که بسیاری از نخبگان و روشنفکران ایرانی به لزوم ایجاد حکومتی متمرکز، نیرومند و کارآمد پی برده بودند. به ویژه که در پی این نابسامانی ها انگلستان در پی عملی کردن قرارداد ۱۹۱۹م/۱۲۹۸خ بود. در این شرایط دورنمایی جز استقرار یک حکومت مقتدر در کشور نمی توانست وجود داشته باشد و این ایده ای بود که اغلب سیاستمداران و حتی مدرس که بعداً مخالف استبداد رضاخانی شد، بدان باور داشته و درصدد بودند که با توسل به اسلحه و انجام کودتای مسلحانه آرامش و امنیت و استقلال کشور را باز یابند.(۴) بنابراین مخالفت های بعدی فردی مانند مدرس با رضاخان سردار سپه را باید معلول عاملی غیر از مخالفت با استبداد دانست. حتی سیدحسن تقی زاده نیز که از مشروطه خواهان و آزادی خواهان بنام بود و در سال های اولیه حکومت سردار سپه از مخالفان جدی او به شمار می رفت، پس از چندی با مشاهده ی دستاوردهای حکومت رضاشاه به جرگه ی هواداران او پیوست. علاوه بر تقی زاده دیگر کسی که در میان مخالفان سردار سپه مخالفتش مخالفتی مبتنی بر بغض یا رقابت شخصی نبود، دکتر محمد مصدق است که از منظری قانونی و مشروطه خواهی به مخالفت با او برخاست. چنان که در مخالفت با پادشاهی او ضمن برشمردن خدمات رضاخان سردار سپه خواهان باقی ماندن او در مقام نخست وزیری بود تا بر اساس قانون اساسی ملت ایران بتواند از مواهب حکومت وی بهره مند گردد. مصدق با مشروطه خواهان خوشنامی همچون مشیرالدوله، موتمن الملک، یحیی دولت آبادی و نظایر اینها در ارتباط بود که این طیف دارای برنامه های سکولار، اصلاح طلبانه و نوگرا بودند و از بیخ و بن با جریان تحت رهبری مدرس که مبتنی بر محافظه کاری سنتی و ارتباط تنگاتنگ اجتماعی و مالی با روحانیان سرشناس و احمدشاه و ولیعهدش قرار داشتند ، تفاوت داشت. (۵) به همین دلیل بود که جریان نوگرا در عین مخالفت، از دشمنی و عناد ورزیدن آنچنانی با رژیم رضاشاه اجتناب نمود. اما در شرایط آن روز جامعه ی ایران تعارض شدیدی میان دموکراسی و نهادهای بوروکراتیک نوپا پدید آمده بود. این وضعیتی است که وبر از آن به عنوان ژرف ترین انگیزه برای ایجاد تنش در نظم اجتماعی مدرن- که در ایران هنوز در مرحله ی زایش قرار داشت - یاد می کند. زیرا رشد مفاهیم انتزاعی قانونی که برای اجرای شیوه های عمل دموکراتیک ضروری است، مستلزم ایجاد شکل جدیدی از انحصار شدید- یعنی گسترش کنترل مقامات بوروکراتیک- بود و این دقیقاً مسئله ای بود که ایجاد یک بوروکراسی کارآمد و اقتدارگرا در ایران را الزامی می کرد. علاوه براین باید براین امر تاکید نمود که ماهیت دموکراتیک تنها یکی از خصلت های دولت آرمانی مشروطه خواهان بود و این دولت می بایست علاوه بر این واجد ویژگی هایی چون دیوان سالاری کارآمد، تمرکزگرایی و انسجام دهنده ی هویت ملی می بود که دولت های مشروطه هیچ یک نتوانستند چنین نقشی را ایفا نمایند ، اما دولت سردار سپه و بعدها دولت های رضاشاهی در این امور توفیق نسبی یافتند. همچنین پادشاهی رضا شاه به هیچ روی با نظام سلطانی قجر قابل قیاس نیست. حکومت رضاشاه چه در سال های نخست وزیری او (۰۴-۱۳۰۲خ/ ۲۵-۱۹۲۳م) و چه در دوره ی اول پادشاهی اش (۱۲-۱۳۰۴خ/ ۳۳-۱۹۲۵م) یک دیکتاتوری « بناپارتیستی » به سبک ایرانی بود .
به این جهت ایرانی که رضاشاه مانند «لویی بناپارت» - آنچنان که مارکس با تمسخر از او به عنوان از خارج بازگشته یاد می کند- نبود . او فردی بود که از بطن تحولات اجتماعی سر برآورده و در پیروزی خود نه متکی بر سابقه ی خانوادگی بلکه شخصیت لایق و خودساخته اش بود و به همین جهت تداعی کننده ی مرد مقتدر ایرانی به شمار می رود ؛ یعنی شخصیتی که بنابر سنت ایرانی (پس از اسلام) به عنوان فرمانروا می بایست که مسلط بر اشرافیت باشد نه برگزیده ی آن. (۷) اما رضاشاه هم مانند لویی بناپارت - که به تعبیر فریدریش انگلس قدرت سیاسی بورژواها را برای حفظ موقعیت آنها و نیز حمایت کارگران را جهت حمایت از آنان در برابر سرمایه داران کسب نمود (۸) - در پی توافق ضمنی میان گروه های منزلتی اجتماعی (۹) شهری در تقابل با گروه های ماقبل مدرنی مانند عشایر و زیاده خواهی های قدرت های بیگانه به قدرت رسید. «دیکتاتوری بناپارتیستی» نظامی است که در پی یک توافق رسمی یا غیررسمی عمومی برای صیانت و پاسداری از منافع کل یا بخشی از جامعه به قدرت می رسد و به همین جهت مبتنی بر نوعی خواست و اراده عمومی و الزاماً دارای ویژگی غیرآریستوکراتیک است. زیرا مبنای آن بر نوعی توافق فراطبقاتی است. به همین دلیل حکومت رضاشاه با نظام سلطانی قجری که متکی بر یک اشرافیت بسته قبیله ای – دیوانی بود، متفاوت است. این اساس نوین و بی سابقه حکومت پهلوی دقیقاً از پیامدهای جریان مشروطیت بود. در سال های دوره ی دوم پادشاهی رضاشاه (۲۰-۱۳۱۲خ/۴۱-۱۹۳۳م) که با حذف برخی از نخبگان مانند تیمورتاش، داور و فروغی همراه بود حکومت رضاشاه ویژگی های دوره ی اول را از دست داد و به یک سلطنت استبدادی (و نه مطلقه) مبدل شد. زیرا هنوز ظواهر قانونی سیاستگذاری (مجلس شورای ملی و هیئت وزیران) حداقل به طور ظاهری حفظ شده و هرگز با تعطیلی این نهادها بازگشتی به دوران ماقبل مشروطیت صورت نپذیرفت تا شکل نظام سیاسی مشروطه برای دورانی که زمینه های اجتماعی آن مهیا گردد، حفظ شود. به ویژه آنکه در این دوران برای نخستین بار یک نظام حقوقی عرفی و دربرگیرنده ی حقوق مدنی غیرمذهبی به کوشش علی اکبر داور در کشور شکل گرفته بود.
۲. دنیا گرایی :
دنیاگرایی یا سکولاریزه (عرفی) شدن امور از اهداف اساسی مشروطه خواهان بود که در سال های استقرار نظام مشروطه به علت ساختار به شدت محافظه کار جامعه ایران عهد قجر هرگز عمومیت نیافت. در این سال ها علی رغم اقدامات صورت گرفته توسط مشروطه خواهان رادیکال در زمینه های مختلف اجتماعی، عوامل بازدارنده ی موجود در جامعه عملاً مانع تحقق یا گسترش اصول سکولار در جامعه ی ایران گردیده بودند. اما اراده گرایی شخصی رضاشاه توانست نخبگانی مانند فروغی و داور و تیمورتاش حکمت و تقی زاده و … را که پیش از آن از ابزارهای تأثیرگذار جهت پیشبرد برنامه های خود محروم بودند ، موفق به اجرای سیاست هایشان نماید که در این مورد تمایلات صادقانه رضاشاه برای نوسازی کشور نقش مستقیمی ایفا کرد. روند دنیوی شدن امور در همه ی ابعاد حقوقی، آموزشی، اجتماعی و توسعه در این دوران به جریان افتاد. در این راستا، همانطور که گفته شد، در دوران رضاشاه دادگستری عرفی و نوین ایران شکل گرفت و به این ترتیب نظام قضایی سکولار در تکمیل «دولت» و «مجلس شورای ملی» سکولار شکل گرفت. در بعد آموزشی نیز با سکولاریزه شدن سریعی در این دوره مواجهیم . در این دوران مکتب خانه های سنتی که از علوم نوین هیچ چیز به کودکان نمی آموختند به تدریج رنگ باخته و در عوض گسترش مدارس جدید و توجه جدی به امر آموزش ابتدایی در این مدارس، ایجاد زمینه برای آموزش و تحصیل دختران، اعزام متداوم دانشجو به خارج از کشور و تأسیس دانشگاه تهران همگی از مواردی بودند که نظام آموزشی دنیوی و نوینی را به طور ریشه دار در ایران شکل دادند. این نظام آموزشی با مذهب زدایی از امر آموزش و تثبیت موقعیت زبان پارسی به عنوان تنها زبان آموزشی کشور، به تعبیر رودی ماتی تداوم بخش سیاست های متجددانه، تمرکزگرایانه و ناسیونالیستی رضاشاه بود. (۱۰) در بعد اجتماعی نیز رضاشاه با اقداماتی از قبیل تغییر لباس و کشف حجاب به شکل دهی رفتار سکولار در جامعه پرداخت ؛ هر چند که در این بعد چنان راه افراط را در پیش گرفت که اعمال وی را در بعد اجتماعی نمی توان اقداماتی سکولار در نظر داشت و باید آن را بیشتر یک اقتدارگرایی ضدسنتی دانست. اما به هر حال تلاشی بود در جهت دنیوی و امروزی نمودن ظاهر جامعه ی ایرانی . اما در بعد توسعه نیز شالوده ی توسعه ی صنعتی و زیربنایی و خدماتی کشور در دوران او ریخته شد . در کل می توان گفت که رضاشاه در تحقق بخشیدن به این آرمان مشروطیت (دنیا گرایی) به مراتب بیش از مشروطه خواهان به این آرمان واقعیت بخشید، زیرا تنها اقتدار رضاشاهی بود که می توانست بر موانع محافظه کارانه و باز دارنده جامعه آن روز ایران، فائق آید.
۳. ناسیونالیسم :
دوران حکومت رضاشاه پهلوی را باید بحق دوران تحقق بسیاری از آرمان های ناسیونالیستی مشروطه خواهان ایران دانست. سیاست های راهبردی رضاشاه جملگی در راستای افزایش قدرت ملی و ارتقای جایگاه ایران در نظام بین الملل بود. رضاشاه با عینیت بخشیدن به بسیاری از ذهنیات مشروطه خواهان، زمینه ساز ایجاد شرایط مساعد برای تکوین روند ملت سازی در ایران شد. به این ترتیب که رضاشاه با انجام اقدامات موثر و سازنده ای چون ایجاد و تقویت ارتش نوین و عشیره زدایی از نیروهای نظامی، بازوی اجرایی اهداف ملی کشور را در سطح داخلی شکل داد. کشور ایران تقریباً از قرن ششم هجری قمری (یعنی زمان سقوط خاندان آل بویه به دست ترکان سلجوقی) عرصه ی تاخت و تاز عشایر و قبایل متعدد (و اغلب ترک نژاد) گردیده بود. طی این مدت علاوه بر غلبه تدریجی شیوه ی تولید عشایری بر سایر وجوه تولید، رفته رفته - به ویژه از دوران قاجاریه - تسلط بلامنازع رهبران ایلات که از جنگاوران حرفه ای قبیله ای برخوردار بودند، بر جوامع شهری و روستایی شدت یافته بود. هر چند که اصلاحات «شاه عباس بزرگ» در قرن هفدهم میلادی مهاری بر ترک تازی جنگاوران عشایری در ایران زد، (۱۱) اما پس از سقوط شاهنشاهی صفوی و در پی آشوب های ناشی از آن، دوباره وضع به روال سابق بازگشت و در دوره ی قاجاریه نیز که برای نخستین بار سران عشایر علاوه بر کسب مناصب لشگری و محلی، به مناصب سیاسی نیز دست یافتند، تشدید گردیده بود. در چنین وضعیتی نیروهای رزمی و دفاعی ایران به علت ساختار غیرحرفه ای و غیرملی خود دارای انگیزه ای میهنی برای دفاع از کشور نبودند و تنها تعلقات ایلی و نظایر آن انگیزه های رزمی را در میان آنان شکل داده بود و در چنین وضعیتی امنیت ملی ایران همواره مورد تهدید قدرت های خارجی و گردنکشان داخلی بود. بیگانگان نیز با استفاده از این وضعیت دست به ایجاد نیروهای نظامی اختصاصی در کشور زده بودند. مشروطه خواهان با آگاهی از این موضوع، درصدد ایجاد ارتش نوین و حرفه ای برای ایران برآمدند (آرزویی که عباس میرزا ولیعهد نیز در اوایل قرن نوزدهم با ناکامی دنبال کرده بود) اما سرانجام تنها رضاخان سردار سپه در ابتدای دهه ی ۱۳۰۰خ/ ۱۹۲۰م موفق به عملی نمودن این رویای دیرینه ی میهن دوستان ایرانی گردید. به این ترتیب و با رنگ باختن عنصر عشیره ای- ترکی در نیروهای نظامی ایران، راه برای تکوین روند ملت سازی با ارتشی ملی و فرا قومی و نیز انحلال نیروهای نظامی موازی بیگانه (پلیس جنوب و فوج قزاق و گاردهای سفارتخانه های اروپایی) هموار گردید.
با این همه در دهه های اخیر، تاریخ نگاری سیاست باز، در داخل و خارج ایران، با طرح و ارائه اتهاماتی بی اساس درصدد بوده است تا رضاشاه پهلوی را- با اشاره به کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹- عامل بیگانه و در نتیجه عنصری ضدملی قلمداد کنند. اما امروز با فروکش کردن کینه ها و تنگ نظری های تاریخی در گذر زمان و وقوع رخدادهایی که بسیاری را از غفلت و تکرار کلیشه های بی محتوای شبه تاریخی بدور ساخت، مسلم گردیده که رضاخان در سال ۱۲۹۹ به هیچ روی عامل اجرای سیاست انگلستان و هیچ قدرت بیگانه ی دیگری نبود. «نیکی کدی» ، ایران شناس معتبر آمریکایی در این باره می گوید: « اسنادی که اکنون در دسترس است نشان می دهد که انگلیسیها بر طراحی کودتا یا آنچه که رهبران [کودتا] می بایست پس از به قدرت رسیدن انجام می دادند، نظارت نداشته اند… اعمال نمایندگان [محلی] انگلیس مشوق کودتا بود، بدون آنکه وزارت خارجه انگلستان در آن دخالتی داشته باشد… انگلیسیهای محلی نیز که [در حمایت از کودتا] دخالت داشتند، سناریوی کودتایی را که عملاً اتفاق افتاد، طراحی نکرده بودند.»(۱۲) کدی همچنان تأکید می کند که رضاخان به هیچ روی آلت دست انگلیسیها نبوده اما سیدضیاء احتمالاً دارای روابطی با آنها بوده است که به این ترتیب باید سیدضیاء عوام فریب را عامل اجرای مقاصد انگلیسیها دانست که بر موج قیام قزاقها سوار گشته بود و به همین دلیل رضاخان از کسانی بود که در سرنگونی کابینه سیاه او در ماههای آینده کوشش فراوان نمود. «جان فوران» استاد علوم سیاسی در دانشگاه کالیفرنیا در این باره می نویسد :
«ضیاء از وزیر جنگ خود خواست افسران انگلیسی را در فرماندهی ارتش باقی گذارد اما رضاخان از قبول این دستور سرپیچی و با همدستی شاه و دولتمردان محافظه کار توقیف شده ترتیب برکناری و تبعید سید ضیاء را در ماه مه۱۹۲۱ (خرداد ۱۳۰۰) فراهم کرد؛ (۱۳) اقدامات بعدی رضاخان ،چه در دوران نخست وزیری و چه در دوران پادشاهی ، همگی موید تمایلات و سیاستهای ضدانگلیسی اوست. رضاشاه با سرکوب شیخ خزعل مزدور انگلستان و هوادار بعدی احمدشاه در خوزستان، تلاش برای اعاده ی حاکمیت ایران بر جزایر ایرانی خلیج فارس، اتخاذ سیاست نیروی سوم که در دهه ی ۱۳۰۰خ/۱۹۲۰م معطوف به جلب ایالات متحده آمریکا و پس از مشاهده بی علاقگی این کشور (در پی توطئه های انگلستان و به ویژه واقعه ی قتل ماژور ایمبری آمریکایی در سقاخانه ی شیخ هادی تهران) در اواخر همان دهه و در زمان جمهوری وایمار روی به سوی آلمان نهاد ( و این پیش از به قدرت رسیدن نازی ها در آلمان بود.) بارها و بارها در مقابل منافع و سیاست های بریتانیا در ایران موضع گرفت. علاوه براین ها اقدام جسورانه و تحسین برانگیز رضاشاه و هیئت حاکمه آن روز ایران در تدوین قوانین مدنی و کیفری عرفی دیگر هیچ بهانه ای را برای تداوم حق قضاوت کنسولی (کاپیتولاسیون) در ایران باقی نمی گذارد و دولت ایران با اقداماتی پیگیرانه در سال ۱۳۰۶خ/۱۹۲۷م سرانجام این امتیاز حقارت بار را از همه بیگانگان سلب نمود. (۱۴) بنابراین در سیاست های خارجی رضاخان پیرو مشی ناسیونالیستی بود. در مورد کودتای سوم اسفند باید گفت که در یک برهه زمانی منافع میهن دوستان ایرانی (همانند دوران جنبش مشروطه) در تعارض با منافع انگلستان قرار نداشت. به این ترتیب که وزارت امور خارجه انگلستان در آن مقطع پس از ناکامی در تحقق بخشیدن به قرارداد ۱۹۱۹، به علت گرفتاری های مربوط به پایان جنگ جهانی اول و تقسیم غنائم در کنفرانس صلح پاریس (۱۹۲۰م/۱۲۹۹خ) هنوز موفق به تنظیم راهبردی در مورد ایران نگردیده و تنها امیدواری هایی به شخص نصرت الدوله فیروز برای انجام کودتای احتمالی توسط او داشت. اما کودتای اسفند ۱۲۹۹ که بدون تأیید و اطلاع سیاستمداران لندن صورت گرفته بود برای آنها این امکان را فراهم می ساخت که در وضعیت بحرانی آن روز قوای خود را از ایران تخلیه و در هزینه های نظامی شان صرفه جویی نمایند.
به این ترتیب بود که از جانب انگلیسی ها مخالفتی با کودتا نشده و حتی مورد تأیید آنان (پس از اجرا) واقع شد و این امر منجر به بروز یک سؤتفاهم تاریخی در اذهان برخی از ایرانیان (به ویژه در سال های بعد) گردید.
اما شاید تنها نکته ی مبهم در زمینه ی روابط ایران و انگلستان در دوران رضاشاه قرارداد نفت ۱۹۳۳ باشد. شکی نیست که این قرارداد به هیچ روی دارای شرایط مساعد و مناسب برای دولت و ملت ایران نبوده و از نقاط ضعف فراوانی برخوردار بود. اما باید این را نیز در نظر گرفت که این قرارداد در نسبت با قرارداد دارسی گامی به پیش بود و دارای شرایط مثبت و سازنده ای نیز بود. مثلاً بر اساس همین قرارداد شرکت نفت ایران و انگلستان مکلف به آموزش و اعزام دانشجویان ایرانی برای تربیت کارشناسان نفتی و کاهش تصاعدی کارشناسان خارجی گردیده بود و این خود آغازی بود برای کسب توانایی ایرانیان در زمینه کنترل ذخایر نفتی خود در آینده. قرارداد دارسی برای ایران به مثابه هیچ بود اما قرارداد ۱۹۳۳ دست کم حداقل هایی را برای ایران تأمین نمود، هرچند که شاید رضاشاه و دیپلماسی ایران در این زمینه می توانستند امتیازات بیشتر و بهتری کسب کنند، اما نباید فراموش نمود که در آن شرایط سال های میانی دو جنگ که هنوز پدیده ی استعمار در عرف بین المللی دارای جایگاه مورد پذیرش بود و همین سبب می شد که دولت انگلستان از قرارداد دارسی با لجاجت تمام دفاع کند و نیز جایگاه بالاتر انگلستان از ایران در نظام بین المللی و خطر جدی مصادره ی دارایی های خارجی ایران توسط انگلستان و از همه مهمتر فراهم نبودن هیچ زیرساختی جهت کشف، تولید و استخراج نفت در داخل کشور، قدرت مانور چندانی برای رضاشاه و دولت ایران باقی نمی گذاشت (۱۵) به هر حال رضاشاه پهلوی در زمینه ی تحقق بخشیدن به آرمان های ناسیونالیستی مشروطه خواهان در دو بعد داخلی و خارجی کارنامه ی موفق و قابل دفاعی دارد .
دوران حکومت رضاشاه پهلوی را باید بحق دوران تحقق بسیاری از آرمان های ناسیونالیستی مشروطه خواهان ایران دانست. سیاست های راهبردی رضاشاه جملگی در راستای افزایش قدرت ملی و ارتقای جایگاه ایران در نظام بین الملل بود. رضاشاه با عینیت بخشیدن به بسیاری از ذهنیات مشروطه خواهان، زمینه ساز ایجاد شرایط مساعد برای تکوین روند ملت سازی در ایران شد. به این ترتیب که رضاشاه با انجام اقدامات موثر و سازنده ای چون ایجاد و تقویت ارتش نوین و عشیره زدایی از نیروهای نظامی، بازوی اجرایی اهداف ملی کشور را در سطح داخلی شکل داد .

ارزیابی :
همانطور که گفته شد، هدف نهایی مشروطه خواهان ایرانی توسعه و نوسازی ایران بود. آرمانی که با عباس میرزا و قائم مقام فراهانی آغاز و با امیرکبیر، سپهسالار و میرزا ملکم خان و دیگران تداوم یافت و با جنبش مشروطیت راه خود را به تدریج بازیافت و در دوران رضاشاه پهلوی به تحقق رسید. در دوران رضاشاه تمامی شاخص های اجتماعی، آموزشی، اقتصادی، ارتباطی، نظامی و صنعتی رشد قابل توجه و مورد قبولی داشت. (۱۶)
همچنین در همین دوران گروه های جدید اجتماعی که لازمه ی ایجاد یک جامعه ی مدرن بودند یعنی طبقات متوسط جدید و کارگر صنعتی گسترش یافته و به قول آبراهامیان از یک قشر به یک طبقه مبدل شدند.(۱۷) این دستاوردها جملگی اهدافی بودند که رهبران و نظریه پردازان جنبش مشروطه دنبال می کردند و پس از ناکامی ایرانیان در دست یابی به این خواسته های از راه دموکراسی در اثر فراهم نبودن زیرساخت های مناسب در جامعه، اغلب سیاسیون ایرانی به لزوم ایجاد حکومت تمرکزگرای مقتدر پی بردند .
بنابر دلایل گفته شده ظهور رضاشاه پهلوی به هیچ روی مبنی بر شکست مشروطیت نبود بلکه مرحله ای تکاملی بود که جامعه را برای بهره برداری از مواهب این جنبش در سال های آینده آماده می نمود. در واقع باید گفت که مشروطیت با رضاشاه به تکامل رسید و عمل گرایی وی منجر به تحقق یافتن و عملی شدن بسیاری از ایده های مشروطه خواهان گردید. شکست مشروطیت نه در دوران رضاشاه، بلکه در وقایع سال های ۱۳۳۲ و ۱۳۵۷ رقم خورد .

پی نوشت ها:
۱- ن.ک: آفاری، ژانت؛ انقلاب مشروطه ایران؛ ترجمه رضا رضایی؛ تهران؛ چاپ اول بهار ۱۳۷۹، ص۸۲ .
۲- آبراهامیان، یرواند؛ ایران بین دو انقلاب: از مشروطه تا انقلاب اسلامی؛ مترجمان کاظم فیروزمند، حسن شمس آوری و محسن مدیرشانه چی؛ تهران: نشر مرکز، چاپ سوم ۱۳۷۹،ص۵۷
۳- گیدنز، آنتونی؛ سیاست و جامعه شناسی و نظریه اجتماعی؛ ترجمه منوچهر صبوری؛ تهران: نشرنی، چاپ سوم ۱۳۸۴، ص ۶۵و۶۳
۴- ورجاوند، پرویز؛ سیمای تاریخ و فرهنگ قزوین؛ تهران: نشرنی، چاپ اول۱۳۷۷، ص۶۵۵.
۵- ن.ک : کرونین، استفانی (گردآوری)؛ رضاشاه و شکل گیری ایران نوین؛ ترجمه ی مرتضی ثاقب فر؛ فصل چهارم: مدرس، جمهوری خواهی و به قدرت رسیدن رضاخان سردار سپه؛ وانسا مارتین؛ تهران: انتشارات جامی؛ چاپ اول۱۳۸۳،ص ۱۰۸-۱۰۶
۶- گیدنز، آنتونی؛ همان؛ ص۳۵
۷- ن.ک: همایون کاتوزیان، محمدعلی؛ استبداد، دموکراسی و نهضت ملی؛ تهران: نشر مرکز، چاپ سوم۱۳۸۰، ص ۷-۱۹
۸- مقدمه فردریش انگلس بر چاپ آلمانی ۱۸۹۱: مارکس،کارل؛ جنگ داخلی در فرانسه ۱۸۷۱؛ ترجمه باقرپرهام؛ تهران: نشر مرکز، چاپ اول۱۳۸۰، ص۲۹
۹- مفهومی که وبر در تقابل با طبقات اجتماعی مارکس ارائه می کند؛ ن.ک: گیدنز، آنتونی؛ همان، ص۸۲
۱۰- ن. ک: کرونین، استفانی؛ همان؛ فصل هفتم: آموزش و پرورش در دوران رضاشاه؛ رودی ماتی؛ ص ۲۱۴-۱۸۵
۱۱- در مورد اصلاحات شاه عباس ن ک: مقاله نگارنده در ایران مهر؛ شماره ۹و۱۰؛ ماهیت دولت صفویان چه بود؟؛‌ص۷۹
۱۲- کدی، نیکی. آر؛ ایران در دوران قاجار و برآمدن رضاخان؛ ترجمه مهدی حقیقت خواه ؛ تهران: انتشارات ققنوس، چاپ اول ۱۳۸۱،ص ۱۳۹-۱۳۵
۱۳-فوران، جان؛ مقاومت شکننده: تاریخ تحولات اجتماعی ایران از صفویه تا سالهای پس از انقلاب اسلامی؛ ترجمه احمد تدین؛ تهران: انتشارات رسانه، چاپ چهارم ۱۳۸۲، ص۳۰۳
۱۴- در این باره ن ک: کرونین، استفانی؛ همان؛ فصل پنجم: الغای قرارداد کاپیتولاسیون توسط رضاشاه؛ مایکل زیرنسکی
۱۵- ن ک: ذوقی، ایرج؛ مسائل سیاسی اقتصادی نفت ایران؛ تهران: انتشارات پاژنگ، چاپ دوم پاییز۱۳۷۲، ص ۱۵۰-۱۲۱
۱۶- ن ک: آبراهامیان، یرواند؛ همان؛ ص ۱۳۶-۱۳۲
۱۷- همان؛ ص۱۳۳

۱۳۹۶ مرداد ۶, جمعه

28 مرداد , روز رستاخیزملی !


روزهای داغ امرداد (سه روز 25 تا 28 امرداد) در راه است، وظيفه ملی خويش میداند بار ديگر روشنگری مستندی به مناسبت اين روز ها در اختيار شما بگذارد.

روشن و معلوم شده است اسنادی که دولت آمريکا (سيا) میگويد بتازگی منتشر کرده و بالغ بر 1000 برگ است چيز تازه ای ندارد. همه آن هزار و اندی برگ بصورت کتاب های گوناگون، وب سايت ها و نشريه های نوشتاری تکرار شده است. مگر دو مورد که نشان میدهد انگلستان در پيش از 25 امرداد و حتا همان شب در پی آن بوده است تا کودتایی عليه شاه و مصدق همزمان انجام بدهد که به دلايل ملی نافرجام میماند. اين مورد هم اگر اشتباه نکنم در يک يا دو کتاب در گذشته بصورت گذرا آمده است و اين دو مورد هم از نظر اين نگارنده موارد تازه ای نميتواند باشد.

تنها دليل انتشار اين اسناد برای بار چندم میتواند پنهانکاری و همصدایی بارژيم اصلاح طلبان اسلامی در ايران باشد و به منظور مشغول کردن مردم به موضوعی سوای معامله های سياسی پشت پرده.
 اينکه دولت انگليس  64 سال است؛ هرروز به همراه حزب توده و جبهه ملی وبرخی اعوان و انصارش، به طبل کودتا بودن 28 امرداد میکوبد برای پنهان کردن نقشه شيطانی اش میباشد. همانطور که در مورد 16 آذر که مردم به بازگشایی سفارت انگليس اعتراض داشته اند و انگلستان برای پنهان کردن اعتراض مردم، موضوع را با همکاری برخی از استادان وابسته به حزب توده به دانشگاه میکشند و آن بلبشو را راه میاندازند و با تعطيل کردن بیموقع و بيرون راندن دانشجويان جوی بوجود می آورند تا بتوانند موضوع اعتراض مردم به باز گشایی سفارت انگلستان را سرپوش بگذارند و موضوع را به مسخره ترين وضعيتی به ورود ريچارد نيکسون مربوط میکنند- سفر نيکسون در همان روز 16 آذر نبود.

در اسناد تازه بيرون آمده چندين و چند برگ سفيد وجود دارد که مشکوک است و راز هایی در آن پنهان میباشد و هنوز سيا و دولت آمريکا حاضر به افشای آن نيست.

در گزارش آقای لوی هندرسون سفير وقت آمريکا در ايران به تاريخ 30 سپتامبر 1951 آمده است: «شاه تاکيد کرد احساسات ملی عليه انگليس برانگيخته شده... در مورد نفت احساسات ملی عليه انگلستان تهييج شده و اين احساسات را عوامفريبان شعله ورتر ساخته اند و هرقدر بخواهم قاطع وقوی باشم نمی توانم برخلاف قانون اساسی و برضد جريان نيرومند احساسات ملی حرکت کنم...»

گويا انگليس با همکاری با حزب توده و با درگير کردن «سرتيپ محمود امينی» که در آن زمان به طور مرموزی به رياست ژاندارمری دولت مصدق رسيده بود و برادر وزير دربار بود؛ در پی راه اندازی کودتاییهمزمان برعليه دولت مصدق و حکومت شاه بود تا هم شاه محمد رضا پهلوی و هم مصدق را کنار زده و برادر ناتنی شاه (شاپور عبدالرضا پهلوی) را به سلطنت برساند. 

در اين جريان نام شخص ديگری که باعث لو رفتن نقشه کودتای نا فرجام شب 25 امرداد میشود (همان شبی که فرمان شاه مبنی بر عزل مصدق به درخانه او برده میشود و مصدق که گويا از کودتای پنهانی آگاه بوده میخواهد ضرب شصت نشان بدهد و سرهنگ نصيری را دستگير وزندانی میکند که خود نوعی کودتا عليه نظام پادشاهی وقت است) در اسناد جلب توجه میکند.

شخصی که با انگليسی ها ساخته و قصد خيانت دارد؛ سرهنگ اميرهوشنگ (قدرت الله) نادری نام دارد که يک افسر توده ای بوده و معلوم نيست به چه ترتيبی رييس اداره آگاهی شهربانی شده بود. نام سرهنگ قدرت الله نادری 9 روز پس از سقوط دولت مصدق در روز 28 آگوست 1953 برابر با 6 شهريور 1332، در نشستی که در آمريکا برگزار شده و کرميت روزولت و ويلبر و ديگر مقام های سيا  به منظور ارزيابی پروژه تی پی آژاکس حضور داشته اند افشا شده است. بنابراين آمريکا هم از موضوع کودتای طراحی شده انگليس عليه ايران «شاه و مصدق» با خبر بوده است. و چون شاهد شکست کودتا بوده فوری توسط لوی هندرسون به کرميت روزولت دستور میدهند ايران را ترک کند. روز 28 امرداد روزولت در ايران نبود.

نام اميرهوشنگ (قدرت الله) نادری، رييس اداره آگاهی شهربانی در ماجرای قتل سرتيپ محمود افشار توس رييس کل شهربانی در دوم ارديبهشت 1332 مطرح شده بود. به روايت نوشته دکتر مظفر بقایی سرهنگ نادری عضو حزب توده بود و پيش از آنکه به طور مرموزی به ريايست اداره آگاهی شهربانی برسد شش ماه در کرمان در زندان بوده است. نادری از افسران ناسيوناليست!! توده ای، طرفدار مصدق بود، به ترتيبی که قتل محمود افشار توس را تدارک میبينند تا به طرز مرموزی قدرت الله نادری به رياست آگاهی شهربانی برسد. بنابراين طبق اين اسناد مصدق و سرهنگ نادری و مسلما سرهنگ متين دفتری از جريان بقتل  رساندن افشارتوس بی خبر نيستند.

در اسناد تازه منتشر شده سندی يا نوشته ای که اشاره ای به قتل سرتيپ افشار توس بکند وجود ندارد. ولی میدانيم سفارت آمريکا در ايران در آن ماه ها ده ها گزارش و تلگرام به واشنگتن فرستاده است.

در اسناد تازه، گزارش مفصلی از کرميت روزولت رهبر عمليات ناکام سيا در تهران ديده میشود که مصدق را به تقلب و مهندسی انتخابات دوره هفدهم مجلس شورایملی متهم کرده و مصدق را يک بی قانون و شارلاتان معرفی میکند. میدانيم که دکتر محمد علی موحد هم که اخلاص و ارادتی به مصدق داشته انتخابات دوره هفدهم را «ابرِبلا» يا نا مبارک و بزرگترين اشتباه مصدق و آن کار را نا معقول خوانده و نوشته است اين کار «عجز و شکنندگی دکتر مصدق را نشان داد».

کادر فعال وتلاشگر حزب توده بابک اميرخسروی از مخالفان سرسخت نظام پادشاهی که از آن دوران مانده است، گويا وجدانش بيدار شده و به ندای پوزش خواهی خود پاسخ داده و می گويد: «در روز 28 امرداد طرح کودتایی به قصد سرنگون ساختن دولت محمد مصدق برنامه ريزی نشده بود. تصور يک کودتای دوم به جانشينی برای جبران شکست کودتای 25 امرداد با داده های معتبر نمیخواند و نه با امکانات و وضع آشفته و از هم گسيخته آنروز ايران و دشمنان نهضت ملی ايران جور در می آمد». همانطور که ملاحظه میشود او از «کودتای دوم» سخن میراند و بنابراين روشن میشود او هم از کودتایی که انگلستان در نظر داشته تا عليه مصدق و شاه (عليه ايران) انجام بدهد خبر داشته است.

اين مورد را افسر توده ای ديگری بنام سرگرد فريدون آذرنور هم تاييد کرده است.

اين گفته ها از سوی آدم های توده ای که سرسختانه با نظام پادشاهی مبارزه میکردند و کينه خصوصی ويژه ای نسبت به «محمد رضا شاه پهلوی» داشته اند يک سند تاريخی معتبر به دروغ هایی است که در باره 28 امرداد رديف شده است.  اين گفته های مستند از زبان کسانی که امروز زنده هستند نشان میدهد آنچه در باره کودتا نبودن 28 امرداد گفته ونوشته شده است همگی درست بوده و ادعای برخی از مغز شسته های وابسته به طرح انگليسی در حد موهوم يک کودتا باقی میماند و روسياهی به ذغال.

اين مورد نياز به پژوهش دوباره ندارد زيرا با داده های امروز و با نگاهی ژرف به قانون اساسی و حق قانونیکه پادشاه در عزل مصدق داشته (طبق قانون اساسی شاه نخست وزير را انتخاب میکند، نخست وزير با رای مردم انتخاب نمیشود) و سندی که خود مصدق در کتابش و ديگران مانند دکتر مظفر بقایی وديگران و فرزند آيت الله کاشانی در باره رخداد امرداد سال 1332 میدهند نشان میدهد تمام هياهوی کودتا بودن 28 امرداد جز هياهو برای هيچ نبوده است.  

احمد زيرک زاده از رهبران حزب ايران، جبهه ملی و از همراهان بسيار نزديک دکتر مصدق که تا آخرين لحظه ها در کنار مصدق بوده است، اطلاعات تازه و ارزشمندی در باره نقش مصدق و رخداد 28 امرداد داده است که نشان میدهد مصدق يک شخصيت بسيار ضعيف و بی ظرفيت  بوده. وی همچنين از دادن نسبت «خيانت» به مصدق وياران نزديکش مانند آيت الله کاشانی، حسين مکی، مظفر بقایی، ابوالحسن حايری زاده و ديگران ابایی بخود راه نمیدهد.

زيرک زاده میگويد: «... نسبت خائن به وطن بدون ارائه سندی محکم به ديگری دادن، ظالمانه و حتا دور از انسانيت است... تا آنجا که من میدانم هيچکدام از اين آقايان در صدد جمع آوری مال نبوده اند وآنچه از آنها باقی مانده، ثروتی نيست که برای آن کسی به وطن خود خيانت کند». البته او با اين جمله میخواهد بگويد اين آدم ها بخاطر مال به کشور خيانت نکرده اند منظور ديگری بوده است که به آن مقصود نرسيده اند و دليل آن هم رستاخيز مردم و هوشياری به موقع مردم در بزنگاه تاريخ بوده است. چون خود مصدق قصد داشته پادشاهی را به خاندان قاجار برگرداند نيت کسانی که در کنار مصدق بوده اند و پس از شکست مصدق اورا تنها میگذارند هم گرد آوری مال نبوده و کسب جاه و مقام را در نظر داشته اند.

آنچه امروز بسيار روشن و بدون شک و ترديد است تمايل انگليس به ادامه سلطه واستثمار خود بر ايران و حفظ منابع نفت و نگرانی بيمارگونه آنان از دست يافتن روس ها و آمريکایی ها بر منابع نفتی و منابع سرشار و موقعيت سوق الجيشی و استراتژيکی ايران میباشد. البته نگرانی هایی که انگليس در مقابل نفوذ حزب توده و روس های کومونيست در زير جلد آمريکا برانگيخته بود آمريکا را از استيلای روس کومونيست به هراس انداخته بود. همين مسئله مردم ايران را هم سخت به هراس انداخته بود و کابوس های وحشتناک قتل عام هایی شبيه آنچه استالين در روسيه راه انداخته بود جلوی چشمان مردم بود.  ولی انگليس از نفوذ روس نگران نبود، نگران از دست دادن موقعيت خودش بود. تاريخ نشان داده، از آن هنگام که، آمريکا قدرت گرفته است، انگليس هرجا که منافع خودرا در خطر ديده بجای استفاده از نيروی نظامی ونام انگلستان، آمريکا را به جلو جبهه فرستاده. جنگ نخست بين المللی و جنگ جهانی دوم و ويت نام و حتا موضوع ملی شدن نفت و آوردن خمينی همگی به پای آمريکا نوشته شده است. همه اين ها حاصل نيرنگ های انگليس و تفاهم آمريکا با انگليس بوده است. فشاری که انگليس به آمريکا آورد پای آمريکا در حمله به صدام حسين (عراق) باز شد.

البته مصدق با اشتباه هایی که کرد يک بحران اقتصادی-سياسی-اجتماعی چند ساله ای را به موج های بسيار سهمگينی مبدل کرده بود که دولت اورا در خود بلعيد و کسانی مانند خليل ملکی را بر آن داشت تا به او بگويد: «آقای دکتر مصدق! اين راهی که شما میرويد به جهنم است!» ويا دکتر محمد علی موحد را  برآن دارد که بگويد: «حتا اگر رویداد 28 امرداد 32 هم نمی بود، دولت مصدق محکوم به شکست و سقوط بود».

گرچه آن زمان هنوز فرهنگ سياسی ايران مانند امروز توسعه فراگير نداشت و وسايل ارتباط جمعی فراهم نبود ولی مردم منافع درازمدت ملی خودرا قربانی اشتباه های مصدق نکردند و مصالح کوتاه مدتی را که مصدق وعده میداد را ناديده گرفته و از هراسی که با بر روی کار آمدن حزب توده در سلول های مردم ريشه دوانده بود، و با نگاهی آگاه در عين نا بالغی جامعه سياسی با ارتشی بيدار ايران را از ورطه سقوط به دامن بيگانه (کومونيسم) نجات دادند. درست برعکس آنچه در روز های شورش سال 1979 عمل شد. اين همان کاری بود که انگليس در سال 1953 تدارک ديده بود ولی هوشياری مردم و ارتش مانع شد زيرا آنروز ترس از «کومونيسم» بود ولی در سال 1979 انگليس خودرا پنهان کرده بود و ترسی هم از آمريکا نبود زيرا نقشه بيرون راندن آمريکا از منطقه خاورميانه هم با گروگانگيری کشيده شده بود.

در بزنگاه تاريخ و کنش ها و واکنش های سياسی چيزی که بسيار غريب و عجيب می نمايد سردر گمی مردم و چالش های سياسی است که درهنگامه آشفته بازار سال 1953 توسط عوامل حزب توده، جبهه ملی و انگلستان فراهم میشود. اصولا نهضت ملی که پيش از نهضت ملی شدن نفت در ايران بوجود آمده بود (1951 و اظهارات شاهنشاه به لوی هندرسون)، انگليس را نگران میکرد ولی میدانست نهضت ملی شدن نفت  موجب منافع انگليس و سد راه وارد شدن آمريکا و روسيه به بازار نفت ايران خواهد شد ولی چون سودای نگرانی انگليس از وارد شدن آمريکا به بازار نفت وسياست در ايران هنوز در سر آمريکا بود طرح کردن مسئله کودتا و نسبت دادن آن به رستاخيز راستين مردم چنان امروز روشن شده است که ديگر نيازی به بيرون کشيدن اسنادی تازه ندارد.

مصدق که چند روز پيش از دريافت حکم عزل خود مجلس را منحل کرده و خودرا ساقط کرده بود، نتوانست در 28 امرداد در کنار مردم باشد. او خود هرگز رويداد 28 امرداد را يک کودتا نناميده است بلکه همواره راديو بی بی سی ويا عوامل انگليسی آنرا به دهان حزب توده و جبهه ملی انداخته اند.  

در پی لو رفتن و شکست کودتایی که انگليس پیگير بود تا در 25 امرداد با همکاری افسران حزب توده رخ بدهد سه روز داغی تا روز 28 امرداد، در تابستان سال 1953 را رقم زده است. جنبش حيرت انگيز مردم و حرکت جانانه ارتش با رهبری تيمسار فضل الله زاهدی، همکاری وطن دوستان وفاداری مانند فرزند برومند تيمسار زاهدی، آقای اردشير زاهدی، و پيوستگی مردم سقوط مصدق که ديگر در مقام نخست وزير نبود و همچنين پشتيبانی انگليس را با اشتباه های خود باخته بود چنان آسان کرد که هم طرفداران شاه، هم طرفداران مصدق و هم انگليس و هم آمريکا همه را شگفت زده کرد.  

همه آن اسناد که بنظر اين نگارنده در گذشته مورد مصرف حزب توده، جبهه ملی و اعوان انصارشان بوده، میخواهد توطئه ای که انگليس با همکاری حزب توده و جبهه ملی و برخی عوامل وابسته به انگلستان راه انداخته بود را کتمان و پنهان کند. اين موضوع  درکتاب های گوناگون و در سايت 1400 سال و رسانه های ديگر هم بخوبی نشان داده شده؛ که رويداد سه روز بين 25 تا 28 امرداد کودتا نبوده بلکه يک کار ملی ميهنی مردمی بوده است. اين  که میخواهند موضوع 28 امرداد را به آمريکا و سيا نسبت داده و 28 امرداد رايک کودتا نشان بدهند تنها به اين دليل است که میخواهند توطئه ای که در آن پشت با همکاری برادر وزير دربار سرتيپ محمود امينی و سرهنگ قدرت الله نادری (افسر حزب توده) براه افتاده بود و هردو، دولت و شاه محمد رضا پهلوی را (همزمان) ساقط و والاحضرت شاهپور عبدالرضا پهلوی برادر ناتنی شاه را   به سرکار آورند را پنهان کنند.

اگر میبينيم سروصدای زيادی اين دسته در باره اسناد تازه انتشار نمیکنند نگران اين بخش از نوشته ها هستند. ديگر گند بی مصرف بودن ادعای موهوم بالا زده و جای شکی هم باقی نگذاشته.

ح-ک

 از ایمیلهای رسیده .

۱۳۹۶ تیر ۳۰, جمعه

رضاشاه بزرگ : برای نجات و سعادت ملت ایران التماس نمیکنم ، بلکه حکم میکنم


مرا مستبد بدانید, مرا دیکتاتور بنامید ، باز هم حکم میکنم ...

برای نجات فرزندانتان از آبله و وبا و بیماری، حکم میکنم .....
برای زدودن جهل و خرافات و بیسوادی، حکم میکنم .....
برای رساندن ایران به جایگاه شایسته اش در جهان، حکم میکنم.....
برای آسایش و پیشرفت و رفاه همه ایرانیان، حکم میکنم .....
برای باسواد شدن و دستیابی به دانش و بینش، حکم میکنم .....
مرا دیکتاتور بنامید، باز هم حکم میکنم .....
برای نجات جان شما از دست راهزنان و دزدان، حکم میکنم .....
برای نجات ایران از تجزیه و برای یکپارچگی میهن، حکم میکنم .....
برای کوتاه کردن دست انگلیس و روسیه، از مال و جان و ناموستان، حکممیکنم .....
برای نجات افکارتان از چنگ خرافات آخوندی ، حکم میکنم .....
مرا مستبد بدانید ، ولی باز هم من حکم میکنم .....
برای داشتن ایرانی متمدن و پیشرفته و قدرتمند، حکم میکنم ......
برای ساختن دبستان و دانشگاه و راه آهن و کارخانه، حکم میکنم .....
برای آزاد ساختن دست زنان ازچادربرای استقلال آنها، حکم میکنم .....
هر تهمتی را به جان میخرم، مستبد و قلدر و دیکتاتور میگردم، اما ......
برای سربلندی و بزرگی و شکوه ایران و احترام و قدرت ایرانی باز هم
حکم میکنم


پس از یک عمر تازه فهمیدم چرا به رضا شاه می گفتند رضا قلدر!
پادشاه مملکت می رفته زمان حرکت قطارها رو هم کنترل می کرده تا اگر تاخیر داشتند دهن رییس راه آهن رو سرویس می کرده!
آخه آدمی با این نظم و ترتیب رو نباید از ممکلت بیرون انداخت؟!
تازه پسرش رو هم همراهش می برده تا یادش بده!

۱۳۹۶ تیر ۲۸, چهارشنبه

رقص ايرانـــــــی



پس از هجوم تازيان به ايران چه در قادسيه نخست در زمان عمر و چه در قادسيه دوم در روزگار خمينی مهاجم و تبهکار، هنر های سنتی و تاريخی ايران نيز مورد هجوم و تاخت و تاز قرار گرفت.

نه تنها ادبيات، چکامه سرایی و نويسندگی و آزادی سخن گفتن، بکار گرفتن بازی های فکری ايرانی مانند شطرنج و تخته نرد بکه موزيک و رقص هم مورد تاخت و تاز قرار گرفت.
عرب ها پس از آمدن به ايران بجای رقص های اصيل و سنتی ايرانی رقص عربی را که جز کوبيدن پا بر زمين و بصدا در آوردن زنگوله های بسته شده به پا و چرخاندن شکم نبود را جايگزين رقص ها و سنت های موزيک ايران کردند. تا به آنجا که رقص های ايرانی فراموش و به تباهی کشيده شد ولی رقص عربی (تازی) همه جا جای خودرا در فرهنگ تهاجمی «عرب» باز کرد.


تا آنجا که امروز هر رستوران، يا محفل وگردهم آیی ايرانی هم مورد تجاوز و تهاجم رقص عربی است درحاليکه ايران بيش از صد ها گونه رقص محلی بسيار زيبا با ترنم های شاد و هيجان آور دارد.

هنر رقص در ایران همواره در نزد مردم و جامعه مورد بی‌مهری قرار گرفته و پس از شورش و تهاجم فرهنگی قادسيه دوم به هنری ممنوعه بدل شد تا به آنجا که آموزش و اجرای آن با قوانین اسلامی و حکومتی در تضاد قرار داده شد. اگر به چکامه های ايرانی وفرهنگ گذشته و برخی گل وگلدان های کنده کاری شده گذشته وباستانی نگاه بشود آثار رقص ايران در آنها هنوز موجود است. برخی نقاشی ها بر در و ديوار کاخ های بجا مانده از دوران صفوی وپيش از آن هنوز نمايانگر اين فرهنگ و هنر قوی ايران است.

رقص اصیل ایرانی (کلاسیک و سنتی) به سه شاخهء مینیاتور و کرشمه و قاجاری تقسیم می شود که هر کدام با وجود نزدیکی و شباهت و حتی همپوشانی با یکدیگر، نکات ويژه ای دارند که تمایزشان از یکدیگر را بخوبی نمايان میسازند. هر کدام از رقص های ايرانی با بخشی از موسیقی اصیل و سنتی اجرا می شوند که با هم تفاوت دارند.

یک نکتهء بسیار جالب و قابل توجه این است که این شاخه های رقص ایرانی، بخصوص مینیاتور، با وجود اطلاق سنتی و کلاسیک که روح اصالت ایرانی را در خود دارند از هنر رقص در دوران باستان آگاهی نمیدهند و همه پژوهش کننده ها آن نمونه های رقص را بيش از دوران صفوی يا قاجار نمیتوانند ببينند. درصورتيکه در آثار رودکی و پيش از او آثار رقص در ايران وجود دارد ولی هجوم عرب ها ريشه های آنرا سوزانده است.

چنانچه می دانیم  رقص کرشمه و قاجاری در دوران قاجار شکل گرفته است. و رقص مینیاتور در دورهء پهلوی با الهام از نقاشی های مینیاتور ایجاد شده و از این لحاظ معاصر محسوب می شود. اما اینکه چرا به آن ها کلاسیک و سنتی اطلاق می شود خود مبحث دیگری می طلبد.

با وجود اینکه تا کنون هیچ اقدام رسمی برای تدوین خصوصیات رقص اصیل ایرانی به شکل ملی صورت نگرفته و تکنیک های این رقص بصورت تئوری به نوشته و سند پيوند داده نشده است، اما نمی توان تلاش های عده ای از رقصنده های حرفه ای در این رشته را برای ارائه و نمایش شیوهء درست اجرای این رقص نادیده گرفت، تلاش هایی که باعث می شود آشنایی بهتری با تکنیک های صحیح این رقص ایجاد شود.

پژوهش، آموزش و اجرای رقص، در حیطه‌ ممنوعیت‌های عرصه‌ تبهکاران فرقه آخوندی ايران سخت و تنگ و پرخطر شده است که شمار بسيار کمی از هنرمندان ایرانی، به طور آشکار پا به آموزش رقص گذاشته‌اند. اگر هم کسی مانند خرداديان (يک مردبدون توجه به شيوه رفتارش) در گسترش رقص ايرانی و پايدار نگاه داشتن آن میکوشد بسياری براو و شيوه رقص هايش خرده گيری میکنند و رفتار های شخصی اورا بر مسئله فرهنگ غلبه داده وهنر رقص را به تمسخر میکشند.

به دليل حضوربرخی رقص های آلوده به افتضاح و بهره کشی «سکسی» و اطلاق «رقص ايرانی» به آن بی عفتی ها نام ايران در کنار رقص ايرانی لکه دار شده است که وظيفه ما است تا اين پديده نا هنجار را هم پاکسازی بکنيم.

همه ايرانيان تاصدای موزيک می آيد آماده رقص هستند ولی هرگاه از آنان خواسته شود «کرشمه» و «غمزه» همراه امتناع میکنند ولی در دلشان غش و ضعف میروند تا پاشنه خودرا بگردانند.

همانطور که امروز برآن شده ايم تا چکامه سرایی، فرهنگ، موزيک را زنده نگاه داريم وظيفه همه ايرانيان است تا رقص کلاسیک ایرانی را دنبال کرده و در پی انتقال تجربیات به نسل‌های بعدی باشيم. برای اينکار بايستی از پذيرش هرگونه رقص عربی (تازی) در رستوران، گرد هم آیی ها ويا کاباره های ايران خودداری کنيم و اگر کسی از رقص های غير ايرانی بهره بگيرد با آن مبارزه کرده و خواستار هرچه بيشتر رقص های فولکلور و محلی ايرانی بشويم.
https://www.youtube.com/watch?v=7_o_bEGinKc&t=31s

۱۳۹۶ تیر ۱۹, دوشنبه

عهدنامه ترکمانچای به اضافه قرارداد توتال = " توتالچای !!


از محترم مومنی روحی .
عهدنامه ترکمانچای به اضافه قرارداد توتال = " توتالچای " !!
عهدنامه ترکمانچای پیمانی بود، که در اول اسفند سال 1206 خورشیدی، برابر با 21 فوریه سال 1828 میلادی، در پی به اتمام رسیدن جنگ های میان ایران و روسیه در زمان حکومت استبدادی و بی کفایت قاجار، بین این دو کشور امضاء گردید. برای انجام شدن این پیمان حقارت آمیز، از سوی فتحعلی شاه قاجار، میرزا ابوالحسن خان شیرازی، و الله یار خان آصف الدوله، و از طرف امپراتوری روسیه نیز ایوان باسکوویچ جهت بستن این معاهده ننگین حضور داشتند. عهد نامه ترکمانچای، بعد از معاهده گلستان، و در پی شکست ایران در جنگ در قفقاز جنوبی و آذربایجان امضاء شد؛ و در طی آن، بخش هائی از قلمرو دولت قاجار در قفقاز، شامل " خانات ایروان و نخجوان " ، از حاکمیت ایران سلب، و به روسیه واگذار شدند!
بر اساس این معاهده خوار کننده، به اضافه از دست دادن چند استان بزرگ در کشورمان، ایران حق کشتیرانی در دریای خزر (مازندران) را از دست داد؛ و ملزم به پرداخت نمودن ده کرور به روسها گردید(کرور واحد پول چندین کشور از جمله ایران در دوران سلسله قاجار بود. یک کرور در آن زمان، برابر با پانصدهزار تومان محاسبه می شده است.) ؛ این مبلغ کلان بابت پرداخت کردن غرامت به روسیه در نظر گرفته شده بود. امضای این عهدنامه سراسر ننگ و حقارت، به جنگ های بین روسیه و حکومت قاجار در ایران پایان داد؛ و در ازای آن، دولت روسیه متعهد شده بود؛ که از ولیعهد وقت ایران عباس میرزا حمایت کند!


امضای قرارداد توتال هم، که در مرحله اول، فقط پنج در صد از سرمایه گذاری ایران در سال را تأمین می کند؛ با حضور پاتریک پویانه مدیرعامل شرکت توتال، عزت الله اکبری مدیر پتروپارس، و بیژن نامدار زنگنه وزیر نفت جمهوری اسلامی به امضاء رسیده است. در حال حاضر این پیمان مخالفان سرسختی دارد؛ که بعد از چند روز پس از امضای قرارداد، هنوز صدای اعتراض شان بلند است. چه بسا تا سالهای سال نیز، مانند معاهده " ترکمانچای " مورد اعتراض صاحبنظران در این رابطه واقع بشود!
خبرساز شدن این قرارداد از آن جهت است؛ که اولین قرار داد نفتی جمهوری ملاها با یک شرکت غربی، بعد از رفع تحریم های هسته ای ایران است. در عین حال، اولین پیمان در قالب قرار دادهای نفتی ایران در دو سال اخیر می باشد؛ که مورد انتقادها و مخالفت های فراوان قرار گرفته است!
مخالفان قرار داد توتال چه کسانی هستند و چه می گویند؟ عمده ترین منتقدان قرار داد با شرکت فرانسوی توتال، مخالفان حسن روحانی هستند؛ از جمله اینها، حسین شریعتمداری سردبیر و صاحب امتیاز روزنامه کیهان است؛ که در انتقاد از این قرارداد، یادداشت های زیادی را در روزنامه اش منتشر کرده است. احمد توکلی، اصولگرا و نماینده سابق مجلس شورای اسلامی، که اکنون مؤسسه ای به نام " دیدبان شفافیت و عدالت " را تأسیس کرده نیز، از جمله منتقدان این قرارداد به شمار می آید!
محورهائی که موجب بروز این انتقادها شده اند عبارتند از: - محرمانه بودن جزئیات این قرارداد، که به گفته مخالفان، می تواند موجب فساد بشود. – درز اطلاعات محرمانه میدان های مشترک به طرف دیگر این قرارداد، توسط پیمانکاران خارجی است؛ که در این مورد پیمانکار شرکت توتال است که در قطر حضور دارد. محور بعدی هم – سیاست های دولت فرانسه، که منتقدان این پیمان، آن را دشمنی با ایران برآورد می کنند می باشد!
پاسخ دولت حسن روحانی به این انتقادها چیست؟ مقام های دولتی بخش عمده این انتقادها را بی اساس می دانند. در مورد محور محرمانه بودن جزئیات، دولت گفته است برای حفظ شدن اطلاعات تجاری از دسترسی رقیبان، جزئیات را منتشر نمی کند. این روندی است که دولت پیش تر نیز، در باره برخی دیگر از قراردادهای تجاری تکرار کرده است. اما بیژن نامدار زنگنه وزیر نفت کابینه کنونی دولت حسن روحانی، بخشی از این جزئیات را اعلام نموده، و به گفته او، نیمی از درآمد فاز 11 مصروف هزینه های توسعه خواهد شد. و توتال در طول قرارداد که بیست سال است؛ در مجموع حدود بیست میلیارد دلار خواهد گرفت؛ که برابر با پانزده درصد درآمد این میدان، از عمر مفید آن است!
از طرفی دیگر، وزارت نفت جمهوری اسلامی می گوید: در قراردادهای جدید نفتی، بازپرداخت به پیمانکاران زمانی آغاز می شود؛ که میدان به تولید برسد. بنابراین، به گفته وزیر نفت، در صورتی که پیمانکاران از قرار داد خارج شوند؛ سرمایه های شان باقی می مانند؛ تا که میدان به تولید برسد. و بعد بازپرداخت آغاز گردد. البته بیژن نامدار زنگنه در مورد جزئیاتی از این قرارداد، مانند ضرر و زیان های احتمالی، که ناشی از خروج از قرارداد می شود؛ چیزی نگفته و هیچ توضیحی در این باره نداده است !
امیدواریم که آخر و عاقبت این قرارداد به خیر بگذرد؛ و مردم بی نصیب از منافع مملکت شان، بیش از این از ناکارآمدی های این حکومت اشغالگر و دولت های بی کفایت آن، دچار خسارت های افزون تر بر اینی که هست نگردند. هرچند که این مردم، دست کم آنانی که سواد و درک دستیابی به اینگونه خبرهای ناخوشآیند را دارند؛ کمی از لاک بی تفاوتی های کنونی خویش خارج بشوند؛ و اندکی از وقت شان را، در مسیر آگاهی یافتن از آنچه که این حاکمیت منفور و دزد و جنایتکار بر سرشان می آورد سیر بکنند. اما چنانچه فقط بیننده و شنونده اینگونه اخبار باشند؛ و هیچ واکنشی نسبت به آنها انجام ندهند. پیوسته " کاسه همان کاسه و آش نیز همان آش " باقی خواهد ماند!
تفاوت عهدنامه ترکمانچای با قرارداد توتال، در رابطه با زمان های روی دادن این دو مورد، و نیز ارتباط زیان های مادی و معنوی آنها با یکدیگر است. جز فاصله زمانی منعقد شدن این دو پیمان ننگین، که حدود یک قرن و نیم می باشد؛ در باره نوع متن و موضوع این دو نیز هست. در اولی حاکمان حکومت عیاشان زنباره قجری، بخش های وسیعی از سرزمین اهورائی ما را به بیگانگان بخشیدند؛ در دومی هم، ابله ترین حکومت های موجود در جهان کنونی، سیاستمداران بی کیاست جمهوری سفاک و جنایتکار آخوندی، بقیه پول های مردم ایران را، که هنوز وقت کافی برای دزدیدن شان را به دست نیاورده اند؛ را در قالب انواع قراردادهای اقتصادی، به فرصت طلبان غربی رشوه می دهند؛. تا شاید که با این حاتم بخشی های بی مورد و غیر ضروری به دیگر ممالک دنیا، بتوانند خودشان را، از انزوای همه جانبه در جهان نجات بدهند!
" توتالچای = معاهده ترکمانچای به اضافه قرارداد توتال " زنگ خطری است برای میهن پرستان ایرانی، که با دقت به این مهم توجه نمایند. کسانی که دارائی های منقول شما را به این آسانی به دیگران می بخشند. به همین راحتی نیز، اموال غیر منقول شما را، یعنی بقیه قسمت هائی از خاک میهن تان را، که روسها در زمان سلسله قاجار، دلیلی برای گرفتن آنها را نداشته اند. اکنون به خاطر نزدیکی ها و رابطه های پنهان و آشکاری که با رژیم منفور اسلامی دارند؛ از پیکره سرزمین باستانی تان جدا خواهند کرد؛ و یا اسباب به تاراج رفتن آن توسط سایر کشورهای گیتی، از جمله انگلستان و فرانسه و آلمان، حتی خود دغلکارشان را فراهم خواهند کرد!

۱۳۹۶ تیر ۱۳, سه‌شنبه

تا پریشان نشود , کار به سامان نرسد .




امید است این دید گاه که اغلب از قوّه به فعل درآمده است، در باره ی  میهن ما ومردمش مصداق پیدا کند و نیا خاک ما از رهگذر سی وهشت سال بی کفایتی ولایتمداران  رژیم اسلامی  دچار آسیب جبران نا پذیر نشود وسر وسامانی بگیرد.

آنچه که تاریخ گواهی می دهد از جمله این است که گوشهای دیکتاتورنمی شنود، اما تا بخواهید زبانش کار می کند! تاریخ موارد بسیاری  ازتکرارحماقت ویااشتباه خود کامگان را ارائه می دهد،اما آنان زمانی از خواب غفلت بیدار می شوند که بسیار دیرشده باشد.

روزیکه سربازان امریکا صدام حسین را مضطرب وبا ریش بلنداز چاله ای بیرون می کشیدند، یقیناً به یادش آمد که در انتخابات سال گذشته 98/99 مردم عراق به او رأی داده بودند! واو با چنین رایی می پنداشت که مردم عراق  پشتیبان اویند، بیاد آن روزی  افتاد که با قدرت تمام حسن البکررییس جمهور وقت عراق را با کودتایی  بر کنار وخودجای او نشست وچه کباده کشی ها که نکرد، همه در برابرش کُرنش می کردند واو مست از باده ی غرور شده بود، می خواست رویداد قادسیّه را در ایران تکرار کند، سرزمین کویت را تصرف کرد و چه کرّ وفری می کرد، از شدّت شادمانی وتکبّر از پیروزی های خود، تیر به هوا می کرد ودر برابر برخی از دولتهای منطقه شاخ وشانه می کشید، به فلسطینی ها کمک مالی برای ایستادگی در برابر اسراییل می کرد وهر چه شورای امنیّت سازمان ملل بر علیۀ دولت اوقطعنامه صادر می کرد به خرجش نمی رفت، هر قدر اورا تحریم کردند، بازهم ازلجاجت ویک دندگی دست نمی کشید، زمانی به خود آمد که دیگر خیلی دیر شده بود وبالاخره خود جانش وکشور عراق امنیّت واعتبارش را به خاطر بی کفایتی اواز دست داد و هیچکس ازمیلیونها مجیز گویانش به کمک  ومراقبت ازاو نیامدند وحتا مخفیگاهش را  عراقی ها به آگاهی ارتش امریکا رساندند.

معمّر قذافی در لیبی، که دیدیم چه بر سر او وخانواده اش آمد! هیتلر در آلمان، موسولینی در ایتالیا، بشار اسد در سوریه، چائو شیسکودر رومانی، توجوهید کی نخست وزیردیکتاتور وجنگ طلب ژاپن در جنگ جهانی دوم که کارش به خود کشی کشید وهمچنین سران ورهبران دولت شوروی که به خاطراستبداد، ودخالت در امور سایر کشورها، و صرف هزینه های کمرشکن، به قصد گسترش مرام کمونیستی، نه تنها ناگزیر به سقوط شدند، بلکه پانزده کشور از پیکر آن خارج شدند واستقلال یافتند.

آن زمان که سلطان محمد خوارزمشاه، شاه پر قدرت وپُر نفوذ  خوارزمشاهیان، با حالی نزاردر پی شکست از قوای چنگیز مغول به جزیره ی آبسگون پناه برده بود، برغروربیجا وبی موردش چه لعنت ها که نفرستاد که ایکاش در برابر پیشنهاد چنگیزبرای برقراری روابط دوستانه وبازرگانی، دست دوستی دراز می کرد وحاکم اُترار رابه خاطر کشتن نمایندگان اعزامی چنگیز، مجازات می کرد.

جناب رهبر یقیناً جمال عبدالناصر، رییس جمهوری پیشین مصر ورَجَز خوانی های اورا بر علیۀ اسراییل به یاددارند، او با آنکه محبوبیّت بسیار زیادی بین اعراب داشت ودولتهای عربی نیز پشتیبان او بودند، باآنهمه امتیاز وسخنرانیهای آتشین وجنگجویانه اش بر علیۀ دولت اسراییل که حتا با تحقیرخطاب به آن دولت گفته بود: «اهلاً وسهلاً»، در جنگی که در سال 1967بین مصر واردن وسوریه با اسرا ییل به هدف نابود کردن آن دولت ازروی کره ی زمین در گرفته بود، آنچنان خود ومتفقینش ظرف شش روز متحمل شکست فاحش شدند که  مصرنه تنها تمامی سرزمین شبه جزیره ی سینا را از دست داد، بلکه از روی نا پختگی وعدم هوشیاری ناصر، خسارات مالی وجانی وحیثیّتی زیادی برآن کشور ومردمش تحمیل شد وآخرالامرچندی نگذشت که  ناصر از شدت تأثّر با عارضۀ سکته در گذشت (کشوراردن بیت المقدس وسوریه بلندی های جولان را از دست داد وفلسطینی ها آواره تر شدند)، گفتنی است که درآن زمان دولت اسراییل هنوز به سلاح اتمی مُجهّز نبود.

جناب رهبر، به آنچه که اشاره شد، قصّۀ حسین کُرد شبستری نیست، واقعیّت های تاریخی است، مکتبی است راهنما برای حکومتگران وصاحبان قدرت واشاره به حکم قطعی تاریخ، اگر اندکی هوشیاری وخیر خواهی نسبت به مردم ایران وسرزمین ایران داشتید، به جای کبّاده کشی ها ورَجَز خوانیهای توخالی ولی تحریک آمیز، با هوشیاری مراقب دسیسه های اسراییل دراغوای برخی ازمردم نا آگاه دردرون اقوام ایرانی می شدید وبه جای بگیر وبه بند وفشار، راه مهربانی ودوستی با آنان را در پیش می گرفتید وپولهای بیت المال را به جای ریختن به شکمهای  سیری ناپذیر حماس وحزب الله وحوثی ها ووو- برای بهبود شرایط زندگی هم میهنان تان هزینه می کردید، دریغ که  دیکتاتور ها وخود کامگان همواره دیر از خواب غفلت بیدار می شوند! در این باره مثال فراوانی داریم که به مصداق مُشت نمونه ی خروار، به همین مختصراکتفا می کنیم.
آری به حکم تاریخ چنین خواهد بودآخر وعاقبت رهبرو  رژیم او که نه گوشش از آنچه که به او توصیه می شود می شنود ونه قلب مهربان ورئوفی دارد، مگرمرگ طبیعی بداد او برسد، با همه ی این حال گور ولایتمداران جنایتکار نیز در امان نخواهد بود، چرا که این کار ابتدا از سوی همین ولایتمداران با تخریب آرامگاه رضا شاه بزرگ وناصرالدین شاه و بسیاری از آرامگاه های دیگر، بدعت  وبد آموزی شد.

خامنه ای حتا گوش به آقای میر دامادی، دایی ووصلۀ تن خود نمی دهد، در یو تیوب خواهید دید که این شخص چه دل چرکینی از رفتار واعمال خواهر زاده اش نسبت به مردم بیگناه ایران وسر نوشت ایران دارد، به او توصیه می کند تا دیر نشده به جبران مافات به پردازد.

تاریخ نه چندان دوررا ورق می زنیم، هیتلرهیچگاه قصد جنگ با امریکا را نداشت، اما امریکا به پشتیبانی ازانگلیس وفرانسه وروسیه شوروی، در جنگ جهانی دوم وارد کارزار شد وبا قدرت نظامی ومالی که داشت، موجب پیروزی دولتهای نامبرده گردید واز کشور آلمان خرابه ای بیش نماند ومردم آن دچار تنگدستی ومصیبت های فراوان شدند، سهل است که کشور آلمان به دوبخش تقسیم گردید.

اگرچه دولت ژاپن خود در جنگ با امریکا مُقدِم شده بود، اما دولت امریکا با ریختن بمبهای اتمی در دوشهر بزرگ ژاپن فاجعه ای را از برای مردم بی گناه آن کشور به وجود آورد، که نه تنها قلب مردم آن سرزمین را به درد آورد، بلکه بسیاری از مردم فرهیخته ی جهان به تقبیح آن پرداختند.

با همه ی این احوال از آنجا که دولتمردان این دوسرزمین، پس از جنگ انسانهای فهیم ودور اندیش بودند، نه تنها به امریکا فحش وناسزا ومرگ بر نگفتند، بلکه برای بازسازی کشورشان به راه دوستی با امریکا رفتند ونتیجه آن شد که این دوکشور از بابت پیشرفت صنعت، جزءِ هفت کشور صنعتی جهان واز نظر اقتصاد مقام والایی را کسب کرده اند وطوق عبودیّت امریکارا هم بر گردن ندارند.

با آنهمه جنایاتی که دولت امریکا در ویتنام مرتکب گردید، دولتمردان هوشیار ومیهن دوست آن کشور، به جای مرگ بر امریکا گفتن وفحش وناسزا دادن وازدیوار سفارتخانه اش بالا رفتن، دست دوستی با دشمن خود دراز کردند وبا کمک امریکا خرابه های جنگ را مرمّـت واقتصاد خودرا رونق بخشیدند واز این راه گامهای مفیدی از برای مردمشان برداشتند.

وقتی میگوییم که خامنه ای تاریخ نخوانده است، بی جهت نیست، مگر هردولتی که با امریکا رابطه دارد، نوکرآن دولت است؟ این چه تفکّر بی معنی است!؟ دولت امریکا هنوز در انگلستان وایتالیا وآلمان  وچند کشور دیگر اروپایی، پایگاه نظامی دارد، دررژیم گذشته دولت امریکا پایگاه نظامی در ایران نداشت،  اگر به وجود مستشاران نظامی اشاره می شود، بدیهی است که سلاح های خریداری از آن دولت، نیاز به آموزش داشت، همانگونه که در حکومت جمهوری اسلامی  مستشاران روسی وچینی و کره ی شمالی نه تنها در امور نظامی، بلکه در همه ی امورحضور دارند، اگر شاه به گفته ی مخالفانش عامل ونوکر امریکا بود، کدام احمقی نوکرگوش به فرمانش را ازخانه وکاشانه اش بیرون می کند!؟ مدارک واسناد برپایی انقلاب درایران با کمک مؤثرامریکا وانگلیس وفرانسه وروسیه ولیبی وعربستان واسراییل آنقدر زیاد ودر دسترس است که جای انکارندارد.

آقای خامنه ای این دشمنی ها ودشنام دادن ها وقطع رابطه با آن دولت کردن ژست ظاهری شماست، تا اینکه در درجۀ نخست لکّه ی بر سر کار آوردن تان را توسط آن دولت به پوشانید ودر درجۀ دوم اینکه دریافته اید تا زمانیکه  رفتار وتهدیدهای شما در منطقه برقراراست، محال است که دولتهای سودا گر انواع واقسام سلاح ها، چنان چشمه ی سود آوری را کور کنند، مگر اینکه منطقه از انواع سلاح ها اشباع و وچمچه به تهِ دیگِ مالی خریداران بخورد، اگربه جز این بود شما می توانستید ضمن بر قرارکردن روابط سیاسی با آن دولت، از او اسلحه نخرید و مستشاراز هر بابت مطالبه نکنید، روابط اقتصادی با امریکا لااقل این مزایا را داشت که ملت ایران به خاطر تحریم ها دچار تنگدستی وفحشا وفروش اعضای بدن وکودکان شان وقاچاق دوشیزگان وبانوان به خارج از کشورو معتاد وحاشیه نشینی چند میلیونی نشوند، وکارخانه ها یکی پس از دیگری بسته وکارگران گروه گروه از کار بیکار نگردند وناوگان هوایی ایران گرفتار نا بسامانی ها  وسقوط نشود، به این می گویند رهبری شایسته وفهیم، نه رهبری شما، که کارتان دراین بیست وهشت سال شده فحش وناسزا دادن به این دولت وآن دولت وبیت المال رادرراه امیال پوچ شخصی تان به بیگانگان دادن وهل من مُبارز طلبیدن،آنهم با هزاران درد بی درمان واختلافات درونی که با رهبری نا خردمندانه ی شما برای مُلک وملت به وجود آورده اید، به دوست تان دولت روسیه نگاه کنید، باهمه ی دشمنی ها وکدورتهایی که ازبابت تحریم واختلافات سیاسی بین او ودولت امریکا وچند دولت اروپایی هست، با آن دولتها قطع رابطۀ سیاسی نکرده است، لذا تداوم قطع رابطه با امریکا نشان از نگرانی های شما از مُنجسم نبودن ومتزلزل بودن شرایط واوضاع داخلی تان دارد، نه از موضع قدرت شما.
اگر اندکی خرد وهوشیاری در وجود شما بود، با یک نگاه جدّی به نتیجۀ انتخابات، متوجّه می شدید که 24 میلیون تن به خاطر لج با شما، به جای کاندیدای شما (ابراهیم رییسی جنایتکار) به شیخ حسن روحانی که ظاهراً رفتار تحمل پذیر تری از خود به مردم نشان داده است، روی آوردند و به موجب آماری که رسانه های داخلی ارائه داده اند19 الی 20 میلیون تن ازرفتن به پای صندوقهای رأی خودداری کرده اند که مجموعاً چهل وسه یا چهل وچهار میلیون تن، یعنی بیش از نیمی از مردم واجد رأی دادن، به شما و کاندیدای شما، نه گفتند،  که اگر گوش شنوا ویا اندک هوشیاری در شما بود طنین این زنگ هُشدار دهنده را می شنیدید وبه چاره جویی می پرداختید،هیهات.

گاه می اندیشم که چه بهتر خواهد بود که جناب رهبر به همین نحو که تا کنون رفتار کرده است، ادامه دهد، تا با رواج بیشتر فساد و اختلاسها وبالا کشیدن دار وندار مردم دست به دهان وبحرانهای سیاسی واقتصادی واجتماعی ووو -  باشد به حکم تاریخ نوید فرجی باشد، چرا که: « تا پریشان نشود، کار به سامان نرسد».

ک – ر.  30 جون 2017 از ایمیل های رسیده