۱۳۹۸ شهریور ۲۲, جمعه

قراداد استعماری جمهوری اسلامی با چین و حضور 5 هزار نیروی نظامی چینی در ایران / دکتر امید مهر

کشف رمز به آنتن رفتن خبرمربوط به قرارداد 25 ساله نفتی و.. 400 میلیارد دلاری رژیم با چین و تضمین این قراداد استعماری با حضور 5 هزار نیروی چینی در ایران , سنگ بنای این حاتم بخشی، ابتدا در 23 مهر ماه 1394 در دیدار سرلشگر فیروز آبادی با دریا سالار سان جیانگو جانشین ریس ستاد کل ارتش چین با امضای تفاهم نامه نظامی(دفاعی،آموزشی،فنی،اطلاعاتی،سایبری و مبارزه با تروریسم) در تهران گذاشته شد.در ماه می 2014 با دیدار حسین دهقان وزیر دفاع با همتای چینی خود چانگ وانکون در پکن تاکید مجددی درین مورد گردید.در سپتامیر همانسال برای اولین بار دو ناوشکن چینی برای تمرین های مشترک نظامی وارد بندر عباس شدند.در اکتبر همانسال فرمانده نیروی دریایی رژیم از چین دیدار نمود.در دیدار ریس جمهور چین از ایران در بهمن ماه 1394 افزایش روابط تجاری تا 600 میلیارد دلار برای ده سال آینده وعده داده شد.احیای جاده ابریشم در زمین و دریا بکمک رژیم در منطقه یکی دیگر از محورهای تفاهمات فیمابین بود. آغاز این ماجرا قبل از انتخابات 2016 آمریکا،با هدف تاثیر گذاری براین انتخابات و انتخاب خانم کلینتون بر حریف خود بود.تا رژیم کماکان منافع حاصله از بساط اوباما را در سبد خود داشته باشد.اکنون به آنتن رفتن مجدد این تفاهم نامه سعی بر این دارد:

1- روی تصمیمات ترامپ اثر گذاشته وی را وادار سازد، به پیشنهاد مکرون در رابطه با لغو تحریم ها و کمک مالی به رژیم در ازای اجرای کامل برجام،تن در دهد.(با این تهدید که اگر این کار انجام نشود.رژیم در آغوش چین می افتد و دیگر کار از کار می گذرد.یعنی اجرای پروسه گروگان گیری از سوی رژیم برای باج گیری مجدد). 2- از هم اکنون بعنوان ثبت رکورد این امر در سوابق و سپس با زنده کردن موضوع در آستانه انتخابات سوم نوامبر 2020 ریاست جمهوری آمریکا،قصد نهایی بر این است .تا جوّی ضد و علیه ترامپ و به نفع جو بایدن در جامعه آمریکا ایجاد کند. نتیجه: رژیم،پایگاه نظامی نوژه را به پوتین داد. که از آن بعنوان سکوی پرتاپ موشکهای روسیه استفاده کند.اما دیدیم که در اثر اعتراضات داخلی و خارجی مجبور به عقب نشینی شد. در مورد ورود حشد الشعبی عراق به ایران نیز مواجه با اعتراضات شدید مشابهی گردید.که قضیه باز به عقب نشینی رژیم و برگردان آنها به عراق منجر شد. اگر چنین پروژه استعماری قانونی شده (تا مرحله توافق رسمی و امضای قرارداد و سرانجام قانونی شدن با تصویب مجلس،هنوز راه زیادی مانده است) وبه آنتن برود.رژیم با مخالفت و اعتراضات بمراتب شدید تری مواجه میگردد.در نتیجه چنین ریسکی را نمی کند.چون میداند شرایط جامعه انفجاری بوده ،با کاشتن کوچکترین بادی،طوفان و سونامی بنیان کن ، درو میکند.


۱۳۹۸ مرداد ۳۱, پنجشنبه

شاهزاده رضاپهلوی برخورد خشن پلیس سوئد با هم میهنان تظاهر کننده را محکوم کردند .


 شاهزاده رضا پهلوی امروز باصدور بیانیه ای رفتار خشنونت بار پلیس سوئد را با هم میهنان مخالف حضورعوامل جمهوری اسلامی در سوئد را محکوم کردند 



متن بیانیه 
برخورد شدید و زشت پلیس سوئد را با هم‌میهنانی که به حضورعوامل جمهوری اسلامی در این کشور معترض بودند قویا محکوم می‌کنم
بسیار تاسف‌بار است که دولت سوئد -که ادعای فمینیست بودن و پیشرو بودن دارد- نه تنها از عوامل رژیمی ضد زن و سرکوبگر پذیرایی می‌کند؛ که حتی خود به ضرب‌وشتم ایرانیانی می‌پردازد که توسط آن رژیمِ سرکوبگر، آواره و تبعید شده‌اند.
مردم ایران کشورشان را پس خواهند گرفت و در فردای آزادی، این‌ برخوردهای شرم‌آور را از یاد نخواهند برد.
هم‌میهنانم
فریاد آزادی‌خواهانه شما را شنیدم و به شجاعت‌تان افتخار می‌کنم. ایرانیان در سراسر جهان باید شما را الگوی خود قرار دهند و با اتحاد و هم‌دلی، به نمایندگان رژیم اجازه ندهند که آزادانه و با آرامش خاطر سفر کنند و گستاخانه
 دروغ بگویند و جنایت‌های جمهوری اسلامی را توجیه کنند.
پاینده #ایران،رضا_پهلوی

۱۳۹۸ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

مشروطه نوین: عقلِ سلیم / رامین پرهام

“در گوشه‌یِ این اتاقِ تاریک، یک باغ نشسته‌است، بیدار.” (فریدون فرخزاد)

“من از مُردن خسته‌ام” واپسین کلام‌اش بود. طنینی برای واپسین فریادش. در مهرماه 1315 در خیابانِ امیریه در چهارراه گمرک در تهران زاده شد. مادرش اهلِ کاشان بود. پدرش ارتشی بود و تفرشی و آنگاه که ایرانیان به حقِ انتخابِ نامی ویژه برای خویش دست می‌یافتند، نامی که دیگر هویّتِ ایرانی را به زادگاه و به معیشت‌اش خلاصه نمی‌کرد، نامی ویژه به یادش آمد، “همان نامی که در شاهنامه‌ با آن آشنا شده بود”: فرخ‌زاد.
فریدون، زاده‌یِ مهرماه در امیریه تهران، پسر دوّم این زوج کاشانی و تفرشی بود. خواهرش فروغ یکی از نامی‌ترین شاعرانِ معاصرِ ایران شد، زنی که برای زن زیست، برای آزادگی‌ِاش سرود و آزاد و آزاده در سی‌ودوسالگی رفت که رفت. پوران، خواهر دیگرش هم نویسنده و پژوهشگر تاریخِ زنانِ ایرانی بود.
فریدون به دبستان رازی و پس از آن به دبیرستان دارالفنون رفت و سپس راهیِ آلمان شد تا نهایتاً در مونیخ دکترایِ علوم سیاسیِ خود را بپایان ببرد. ازآنجا راهی آکسفورد شد و با زنی آلمانی و اهلِ هنر ازدواج کرد و فرزندی از خویش بجاگذارد بنام رستم. همان نامی که در شاهنامه با آن آشنا شده بود. همان رستم فرخ‌زادی که از سرداران و از نجیب‌زادگانِ ایرانی بود و از خاندانِ اسپهبدان که در پادشاهیِ پوران‌دخت و یزگرد ساسانی در قادسیه بهمراه بهمن مردانشاه، یکی دیگر از فرماندهانِ ارتشِ ایران، جان داد و در چگونگیِ مرگ او ازجمله چنین گفته‌اند:
در روز چهارم که همان یوم القادسیه است، تندبادی از شِن شروع به وزیدن کرد و اعراب که برای غارت و برای غنایم آمده بودند، الله‌اکبر گویان، به چادر رستم حمله‌ورشدند… قعقاع و هلال بنی تمیمی ازجمله غارتگران بودند… دهخدا دربابقعقاع عرب می‌گوید که “وی از صحابیان بود و در بیشتر جنگ‌هایِ مسلمانان علیه ایرانیان حضورداشت و در کوفه سکونت کرد و در جنگ صفین جزء لشکریانِ علی بود و هنگام آرایش، شمشیرِ هراکلیوس امپراتور بیزانس را حمل می‌کرد و زره بهرام گور شاهنشاه ایران را به تن می‌پوشید و این دو از چیزهائی بود که در جنگِ با ایرانیان به غنیمت برده بود”… باری! تندبادِ شِن وزیدن کرد و هلال بنی تمیمی رستم را کشت و “با بوی عطرش فهمید که او فرمانده سپاه ایران است”… پس با خوشحالی به سویِ تختِ رستم رفت و فریاد زد، “به خداوند کعبه سوگند که من رستم را کشتم.” پس مسلمانان در اطرافِ تخت جمع شدند و رستم را سربریده زیر سم اسبان و آغشته به خون یافتند. درفشِ کاویانی به دستِ “ضرار ابن الخطاب نخعی افتاد و به سی‌هزار درهم فروخته شد” و به دستِ عمر رسید و بعد “پاره‌پاره گشت و در میان اعراب تقسیم شد”…
باری! فریدون سی‌ساله بود که با الهام از ترانه‌هایِ محلیِ ایرانی به موزیکِ مدرن روی آورد و با ساخته‌هایِ خود به جشنواره‌یِ اینسبورگ اتریش راه‌یافت و جایزه‌یِ اوّل آن را از آنِ خویش کرد. وی که با “دل‌های بی‌آرام” اسماعیل ریاحی پا به عرصه‌یِ بازیگریِ سینما نیز نهاده بود، می‌رفت تا در دهه‌یِ 50 خورشیدی به نامی‌ترین مرد صحنه‌یِ نمایش در ایران معاصر تبدیل شود. مردی که با نوآوری راه را برای دیگران باز کرد…
فریدون چهل‌ویک‌ساله بود که قاتلانِ اهلیِ ایران همراه با محمد عبدالرحمان عبدالرئوف القدورة الحسینی معروف به أبو عَمّار ملقّبِ به یاسر عرفات، با شماری کماکان نامعلوم از ‌قعقاع‌ها و هلال‌هایِ فلسطینی و لبنانی، از عتبات و از شامات و از دارالحربِ نوفل لو شاتو به ایران سرازیر شدند. فریدون، فرزندِ فرخ‌زاد، پدرِ رستم، چهل‌ویک‌ساله بود که الله‌اکبر جایِ “آی بانو بانو بانو” و أَنْجَزَ وَعْدَهُ و َنَصَرَ عَبْدَهُ جایِ “میخک نقره‌ای” و “شب بود بیابان بود” را در میهنِ ما گرفت. فریدون مَردِ عشق بود، نه أَنْجَزَ وَنجَزَ. فریدون مرد راستی بود، نه دروغ. نمی‌دانم با آن سرکشِ آلمانی که واپسین بوسه‌اش را به یک اسب داد و نامی‌ترین اثرِ خویش را از زبانِ پیامبری ایرانی سرود و گفت “آنجا که دیگر نمی‌توان عشق ورزید، باید گذاشت و گذشت”، فریدون با او آشنا بود یا نه. به‌هرحال گذاشت و گذشت. رفت که رفت تا دیگر هرگز نیآید. فریدون در 16 امردادماه 1371 در محل سکونش در آلمان فدرال با چاقو بقتل رسید. یادبود امید، پایگاه داده‌هایِ بنیاد برومند، نام فریدون را درمیانِ 24892 قربانیِ دیگر ثبت‌کرده‌است. گویند فتوایِ اعدام او امضایِ محمدِ محمدی‌نامی را بر خود دارد وعلی‌نامی نیز تدارک آن را دیده بود. گویند محمدِ محمدی تاکنون دوبار نام عوض کرده و زمانی که 20ساله بوده و ساکن نجف، “پس از استخاره”یِ پدرزن، با دختر 9ساله‌یِ علی‌اکبر فیض آلنی معروف به علی مشکینی ازدواج کرده…
گویند جوهرِ امضایِ محمدِ محمدی پایِ احکامِ اعدامِ ده‌ها تن از افسران، خلبانان و تکاورانِ ارتشِ شاهنشاهیِ ایران نیز، مثلِ جایِ مُهر روی پیشانی، خشک‌شده.
فریدون اهلِ مِهر بود، نه مُهر. مِهرِ فریدون از جنسِ نور و هَستی بود، نه از غبارِ قادسیه.
باری! فریدون را در دارالحرب آلمان “اعدام” کردند. با حکم نامردی بنام محمد که با دختری 9ساله پس از استخاره‌یِ نامردِ دیگری بنامِ علی همبستر می‌شود و همکنون گویا رئیسِ موسسه‌ای است “علمی” بنام دارالحدیث…
گویند با فریدون، فرزندِ فرخ‌زاد و پدر رستم، همان کردند که در قادسیه با رستم فرخ‌زاد و در کاخ دادگستری با کسروی. یا بقول پزشکی که جسدِ کسروی و دستیار او را معاینه کرده بود، همان کاری که با گاو و گوسفند و برّه در مسلخ می‌کنند.
گویند سلّاخان “شکمِ فریدون را دریدند و زبان و گوش و دماغش را بریدند.” نمی‌دانم مقاطعه‌کاران آیا ساعتِ مُچی یا دست‌بند یا دست‌نوشته یا گردن‌بند یا چیزی از فریدون برای صاحب‌کار و اهلِ بیتِ حقّ به غنیمت بردند یا نه…

در یاد و در تجربه و در زبانِ مشترکِ ما، زمانِ فریدون را “زمانِ شاه” می‌نامند. زمانِ میخکِ نقره‌ای. زمانِ آی بانو بانو بانو. زمانی که یک گُلِ سایه چمن تازه شکفته بود و گلزارهایِ دیگری در فلاتِ ایران درحالِ شکفتن بود.
چه داخل‌نشین، چه خارج‌نشین؛ چه تهی‌دست، چه کارآفرین، چه کهنه‌متظاهرِ همیشه‌نوکیسه، با آن لکِ چرکینِ رویِ پیشانی؛ چه مسافر، چه مقیم؛ چه الکی‌خوش‌هایِ فرمانیه، چه پشیمان‌هایِ میدانِ اعدام یا همان میدانِ محمدیه؛ چه بچه‌هایِ فقیر، چه ریچ کیدزهایِ تهران؛ چه آن نُنُرهایِ باستی هیلز و بُرجِ چناران که بستنیِ نیم‌میلیونی می‌لیسند، و چه آنها که شیشه و کرَک و شیره و هِروئین را بهتر از سیب و موز و پرتغال می‌شناسند؛ چه آنها که ماندند، چه آنها که می‌روند و می‌آیند، چه آنها که رفتند تا دیگر نیآیند؛ چه دوست، چه دشمن؛ چه آنها که فریدون را دوست دارند و چه آنها که شکم و زبان و گوش و دماغش را دریدند و بریدند و رفتند  کانادا؛ چه آنها که در فلاکت علف می‌خورند و چه آنها که با دلارِ 3000 تومانی همبرگرِ خاویاریِ 66 دلاری بالامی‌کشند؛ چه آنها که مانند فریدون از مُردن خسته‌اند و بودن و شدن را به آزادگی صرف می‌کنند؛ و چه آنها که شست‌شان بنفش است و اِقامت‌شان سبز و ثروت‌شان سیاه… گویی در ضمیر ناخودآگاه هر یک از ما و هر یک از اینها، در آنچه کارل یونگ “ناخودآگاه جمعی”‌مان خوانده بود، شخصیتی نهفته، خفته ولی بیدار. شخصیتی که با زمانِ خود از مفعولِ مفلوکِ انقلاب، فاعلِ برانداز زمانِ حال را ساخته. شخصیتی غایب ولی حیّ‌وحاضر که از برانداختن فعلِ مشترک برای من و ما ساخته. شخصیتی نهان ولی پیدا که حال را به “زمانِ شاه” صرف می‌کند. شخصیتی که از نسلِ سوخته، از پیر و از جوان، از مستضعف و از جانباز، مَنی ساخته که نامش ما ست. منی که با جادو بیهوش شد تا در کابوسِ دروغ به منی که نامش ما ست بیدار شود. منی که در کنجِ تاریکی‌اش پردیسی از ما نهفته، روشن و دیرینه و بیدار. منی که کماکان در شبِ هر یک از ما رازی دیرینه را اینگونه زمزمه می‌کند:
آن مرد بَدنهاد آموزش‌خودآگاها و سخنانِ درست را برمی‌گرداند و تحریف می‌کند، او که بدترین سخنانِ جادوئی را در بامدادن به هنگامِ دیدنِ خورشید با دو چشمِ بَدنِگرِ خود بر زبان می‌راند و هوادارانِ دروغ را دربرابرِ درستکاران می‌نهد. هم اوست که کشتزارها را ویران می‌کند و بر رویِ مردِ پارسا جنگ‌افزار برمی‌کشد (گات‌ها، رود 5 بند 10).
از وَرارود و جیحون و سیحون در آسیایِ میانه گرفته تا میان‌رودان، از زاگرس تا سلیمان، از فُرات تا مِهران و از دجله تا مَکران، از اَروند تا سَند و از خزر تا فارس، گویی در ترانه‌ای بنام ایران که از هرودوت تا امروز در این فلاتِ گسترده طنین انداخته، گویی در بطنِ روحِ این کهن‌دیار، نغمه‌ای نهفته، معرّفِ شخصیّتِ تاریخیِ منی که نامم ما ست. کهن‌الگویی، نقش‌مایه‌ای، نغمه‌ای معرّف و راهنما. گویی در ناخودآگاه ایرانی ضمیری خفته، ناآرام و نارَمیده، شخصیتی تراژیک، نیم تاریخ، نیم اسطوره، گرچه خفته ولی ناخفته‌تر و بیدارتر از همیشه، هرچند به دوریِ آغاز و به کهنسالیِ کوروش و پیدایش، ولی کماکان نامُرده و زنده؛ شخصیتی که هرگز چنان نرفت و نرفته که بدخواهان مرده و رفته‌اش می‌پنداشتند. ضمیری که از بَردیایِ دروغین گرفته تا گئوماتِ اثنی‌عشری، بیداری‌اش ناقوسِ مرگِ دروغ است و پایکوبیِ پارسیان در جشن و شادی. ضمیری، نیمی از تارِ تاریخ و نیمی از پودِ اسطوره، بازآمده در بلندایِ یک افسانه، نِمِسیسی (Nemesis) ایرانی، مردانشاهی از کویر و از کوهساران، دلاوری که به دماوند سوگند می‌خورد، به دشتِ آهُوان، به گیلان و به مازندران، به سیستان و به کردستان… فریدونی که نارفته بازگشته تا در نبردی واپسین با اهلِ دروغ، بیتِ شوم و خیمه‌یِ نحسِ ایشان را از فلاتِ ایران ریشه‌کن کند. ریشه‌کن!
مشروطه نوین، آوردگاه این واپسین نبرد است. نبردِ رهاییِ ایران از چنگِ دروغ. نبردِ داد با بیداد، نبردِ فرخ‌زاد با هَلال، نبردِ مردانشاه با قعقاع، نبردِ کسروی با نوّاب، نبردِ جهانبانی و خسروداد با جوخه‌هایِ مرگِ ابو عَمّار، نبردِ نِدا با جلّاد، نبردِ فریدون با ضحّاک، نبردِ فرخزاد با سلّاخ.

کسروی، در نوشتاری دربابِ نادرشاه در شهریور 1324، اشاره‌ای دارد، هرچند گذرا، به “نافهمی”هایِ ما ایرانیان و به گسل‌هایِ روحیِ ما. به درّه‌هایِ ژرفی که در اعماقِ وجودمان هرازچندگاه به لرزه میافتند و نیرویی از خود برون می‌دهند، زمین‌لرزان و دوران‌ساز، هرچند دیگرانی که ما باشیم، با بدفهمی و نافهمی‌هایمان، در شناختِ آن ناتوان و گاه نابینائیم:
“یکی از زمینه‌هایی که ما دوست‌می‌داریم کتاب نوشته شود، تاریخ است. یکی از موضوع‌ها در تاریخ، داستانِ نادر است. نادرشاه نزدیک به زمانِ ما بوده، بااین‌حال تاریخش تاریک است. تاکنون کسی به جستجویِ دانشمندانه نپرداخته و روی‌هم‌رفته، اندازه‌یِ بزرگی و نیکی این پادشاه دانسته‌نشده… بی‌گفتگو ست که رفتارِ نادر در آخر عمر او ستمگرانه بوده، ولی آیا هیچ دانسته شده که مردمِ نافهمِ ایران با آن پادشاه رفتار بسیار ستمگرانه‌تری می‌کرده‌اند؟… تاکنون کسی این را نوشته؟… کسی از آن سخن رانده؟… همه می‌دانند که نادرشاه هنگامی بکاربرخاست که ایران به‌یکبار استقلالِ خود را از دست داده، از آرامش و ایمنی هم بی‌بهره شده بود. در زمانِ سلطان حسین، افغان‌ها آمده و پایتختِ ایران را گرفته، به پادشاهی پرداختند. عثمانی‌ها آذربایجان و کردستان و کرمانشاه و همدان را گرفته، استوار نشستند و با افغانان درباره‌یِ تقسیم ایران پیمان بستند. روس‌ها قفقاز و گیلان را گشاده، به فرماروایی آغاز کردند… در چنین بدبختی، نادر سربرآورد و با یک [ضرب‌شستِ] شگفت، بیگانگان را از کشور بیرون راند و خودسران را یکایک ازمیان‌برداشت. افغانان را گوشمال بسزا داد و عثمانیان را در جنگ‌هایِ پیاپی بشکست. [در تنها یکی از این جنگ‌ها بود که] نادر، با پانزده‌هزار سواره، یکصدوبیست‌هزار سواره و پیاده‌یِ عثمانی را [تارومار کرد] و افسوس که یک تن نویسنده‌یِ نظامی [نیست] که این بخش از تاریخ نادر را جستجو کند و چیزها درآن‌باره بنویسد… در چنین هنگامی [بود] که نادر سربرآورد و عثمانیان را بشکست و هم آبروی ایران را بازگردانید و هم با عثمانیان به‌گفتگودرآمده، آزادساختن صدهزار زنِ ایرانی را که اسیر و برده‌وار درمیانِ آنها خریدوفروش می‌شدند را خواستار شد… اینها کارهایِ آن پادشاه غیرتمند بود [و حال] ببینیم مردم [با او] چه کردند… افسوس‌آور است که مردم نافهم ایران به استقلالِ کشور که نادر بازگردانیده بود بها‌نمی‌دادند و به آن نام و آبرویی که دولتِ ایران در جهان پیداکرده‌بود، ارج‌نمی‌گذاردند. نادر چون می‌خواست شیوه‌یِ زشتِ دشنام و نفرین را که کالایِ بسیار پَستِ شیعیگری است ازمیان‌بردارد، [مردم نافهم] رنجیدگی از او نمودند. به خاندانِ بیکاره‌یِ صفوی دلبستگی نشان‌داده، بسیار می‌خواستند که پادشاهی باید با آن خاندان باشد. می‌نشستند و با صد نافهمی می‌گفتند: “حالا که کارها درست شد، پس چرا تاج‌وتخت را به دستِ صاحبش نمی‌سپارد؟… پس آن کارها را می‌کردی که خودت پادشاه شوی؟… و اگر کسی پاسخ‌شان می‌داد که، “آخر از صفویان کاری برنمی‌آید!”، می‌گقتند: “بسیار خوب! یک شاهزاده صفوی را پادشاه گرداند و خودش پیشکار باشد!… تا چه اندازه نافهم و شوم بودند [این مردم]. بدبختان نمی‌اندیشیدند که پادشاه برای نگهداریِ کشور است و هرکسی که بهتر توانست کشور را نگهدارد و مردم را آسوده گرداند، به پادشاهی شایسته‌تر است. نمی‌اندیشیدند پادشاهی به پیشانیِ صفویان نوشته نشده که جز آنها پادشاه نباشد. نمی‌اندیشیدند که [پادشاه] برای کشور است، نه کشور برای [پادشاه]… با این نافهمی‌هایِ شوم خود، با چنان پادشاه بزرگی دشمنی نشان دادند و شعرهایِ ریشخندآمیز سروده به‌میان می‌انداختند…”
مشکلِ نافهمی و بدفهمی در این است که اگر فراگیر شود و ریشه بدواند، از پوسالِ گندیدگی‌هایِ مذهبی و قومی‌اش چیزی جز علف‌هایِ هرز نمی‌روید. مشکلِ نافهمی‌هایِ ریشه‌دوانده در خاک‌هایِ هرزگی، در این است که “یک جوانه‌یِ ارجمند از هیچ جاشان رُست نتواند”. از جنگ‌هایِ سی‌ساله‌ در اروپا گرفته تا “پاکسازی”هایِ قومی در قفقاز و میان‌رودان و در شاماتِ امروزی، پوسالِ نافهمی، در عمقِ ریشه‌هایِ هرزگی‌اش، مذهبی است یا قومی. مشکلِ نافهمی‌یی که در گندیده‌ترین شکل‌اش هم مذهبی است و هم قومی، در این است که تفاوتِ میانِ طایفه و جامعه را نمی‌فهمد و بحدّی گستاخ است که می‌خواهد از قبیله دولت بسازد!
جوزِف کُنراد، نویسنده‌یِ انگلیسیِ لهستانی‌تبار در فرازی بیآدماندنی در یکی از رُمان‌هایِ خود می‌گوید: “تاریخ را با ابزار می‌سازند، نه با ایده”. این سخن کُنراد بدین معنی نیست که ایده در تاریخ جایی ندارد. تاریخ همواره میدان نبردِ ایده‌ها بوده و تا تاریخ تاریخ است، خواهد بود. پایانِ [ایدئولوژیک] تاریخ، سخنی است بی‌ربط. منظور کُنراد این است که ایده بتنهایی تاریخ‌ساز نیست و ساختنِ تاریخ به ابزارِ آن نیز نیاز دارد. هر ایده‌ای ابزار خودش را می‌سازد…
پایانِ قرنِ نوزدهم و آغاز قرنِ بیستم، از هر دو دیدگاه ایدئولوژیکی و ابزاری، یکی از دوران‌سازترین ادوارِ تاریخی بود. قدرت‌هایی که خود را مانند هر قدرتی ابدی می‌پنداشتند فروریختند تا قدرت‌هایِ دیگری جایِ آنها را در میدان ایده و ابزار بگیرند. یکی از این قدرت‌ها که فروریخت، خلافتِ سلاطینِ عثمانی بود. سلاطینی مسلمان و تُرک که در سقوطِ پایانیِ انحطاطِ طولانی‌شان، با ایده‌ای نحس مبتنی بر خلوصِ قومی و مذهبی، ابزاری شوم ساختند…
از 1894 تا 1924، در یک بازه‌یِ زمانیِ سی‌ساله، “در سه موجِ پیاپی از خشونت‌هایِ برنامه‌ریزی‌شده، تُرک‌ها با همدستیِ فعالِ عواملی که اکثرشان کُرد بودند، مسیحیان را از 20 به 2درصدِ کلِّ جمعیتِ آناتولی کاهش‌دادند”.
حکومت‌هایِ تُرک یکی پس از دیگری این رویدادها را وقایعی تأسف‌برانگیز ولی “تصادفی” خوانده‌اند. “تصادفی”، نه برنامه‌ریزی‌شده! کارِ قضاوقدر و آدم‌هایِ سرخود. برای قوم‌گرایانِ تُرک، نابودیِ تقریباً کاملِ ارمنی‌ها، آشوری‌ها و ارتودوکس‌ها در آنچه روزگاری سرزمینِ مسیحیت و رومِ شرقی بود، امری بوده “تصادفی” و نه “عمدی” و مبتنی بر ایده‌ای که ابزار خودش را ساخته: نسل‌کشی برای دستیابی به خلوصِ قومی در پوسالی عمیقاً متأثر از خودبزرگ‌بینی‌هایِ اِتنیک و مذهبی.
از 1894 تا 1924، تُرک‌ها و همدستانِ کُرد، چِچِن و عرب‌شان، “در سه موجِ پی‌درپی و برنامه‌ریزی‌شده از خشونت‌هایی که با موارد بیشماری از سادیسم فردی همراه بودند، بینِ یک‌ونیم میلیون و دومیلیون‌ونیم مسیحی، آشوری و ارتودوکسِ یونانی را اغلب با چاقو، سرنیزه، تبَر، تیشه و سنگ بقتل رساندند. به ده‌هاهزار دختر و زنِ مسیحی، پیش از آنکه بقتل‌شان برساندند، گروهی تجاوز کردند (Gang-rape). روحانیانِ ایشان را به صلیب کشیدند. بسیاری را زنده‌زنده سوزاندند. چشم‌هایِ بیشماری را از حدقه درآوردند، دماغ‌ها و گوش‌های‌ هزاران‌هزار نفر را بریدند و پاهای‌شان را با سنگ خمیر کردند و سپس اعدام‌شان کردند.”
دیپلماتی آمریکایی، مشاهداتِ عینیِ خود را از وقایع 24 سپتامبر 1915 چنین گزارش کرده است:
“… در تمام طولِ جادّه می‌شد اجسادِ قربانیان را همه‌جا دید. برخی را سگ‌ها نیمه‌کاره خورده بودند… صدها جسد در بیابان پراکنده بود، اغلب‌شان زن و بچّه… خیلی‌ها را کُردها سوزانده بودند، به این خیال که اگر طلا یا جواهری قورت داده باشند پیدا کنند… در یکی از درّه‌هایِ اطرافِ دریاچه Hazar Gölü، تُرک‌ها دوهزار ارمنی را آورده بودند و کشتارشان را به کُردهای روستاهایِ منطقه سپرده بودند… توافقی میان این دو بسته شد مبنی بر این که کُردها مبلغی ازپیش‌تعین‌شده به تُرک‌ها بپردازند و هر چه از اجساد ارمنی‌ها گیرشان آمد، برای خودشان نگه دارند…‌ محمدیّون [مسلمانان در گزارشِ دیپلماتِ آمریکایی] قربانیانِ خود را پیش از بقتل رساندن لخت می‌کردند، چراکه به اعتقادِ آنها لباسِ مرده نجس است… و از آنجاکه گلوله گران است، بسیاری را با سلاح سرد سلاخی کرده بودند… زنان، تقریباً تمام‌شان، اجسادشان، مثله‌شده، روی کمر بود…”
همین “سادیسم” را در توحّشی که جمال پاشا، یکی از “تُرک‌هایِ جوان” معروف به “سه پاشا”، در اورشلیم از خودش و ‌فرهنگ‌اش بجاگذاشت می‌یابیم. وی که به عیّاشی و سنگدلی شناخته‌شده و اِشتهایش برای “زیبارویانِ یهود” سیری نمی‌شناخت، در 18 نوامبر 1914 بعنوانِ “فرمانروایِ عثمانیِ شاماتِ بزرگ” وارد اورشلیم شد و با اعراب و یهودیانِ امپراتوری همان کرد که “با ارمنی‌ها در آناتولی”. واصِف جوهَریَه، عودنوازِ و شاعر فلسطینی که از نزدیک شاهدِ قساوت و درعین‌حال عیّاشی‌هایِ افسارگسیخته‌یِ جمال بود، “بی‌کفایتی توأم با سادیسم” وی و “قوشون”اش را اینگونه در خاطرات‌اش بیان‌کرده:
“… دارزدن‌ها به‌حدّی غیرعلمی و غیرپزشکی بود که قربانی تا مدّت‌ها زنده حلق‌آویز می‌ماند… سپس افسری به یکی از زیردستان خود دستور می‌داد تا بالایِ دار رفته و از حلق‌آویزشده آویزان شود… تا وزنِ مضاعفِ او چشمانِ قربانی را از حدقه بیرون بزند… سنگدلیِ جمال پاشا تا این حدّ بود.”
از 1914 تا 1918، ارتجاعِ مرکّبِ جمال پاشا، هم قومی و هم مذهبی، تنها از جمعیتِ یهود این شهر 20هزار قربانی گرفت.
بیهوده نیست که سال‌ها پس از “جهاد” قومی – مذهبیِ تُرک‌ها، سرجوخه‌یِ بیسوادی معروف به هیتلر به صحابیونِ نازیِ خود گفت: “چه کسی امروز ارمنی‌ها را به یاد دارد؟”… یعنی راه باز است. باز برای امثالِ آیشمن و هیملر… باز برای آشویتس. باز برای ساختنِ ابزاری نو مبتنی بر ایده‌ای کهنه: ارتجاع قومی.
بازتولیدِ چنین ارتجاعی در دنیایِ امروز، با ابزارهایِ امروزی، راهی را خواهدگشود که می‌تواند به “جنگ‌هایِ سی‌ساله”‌یِ قومی و مذهبی یا به چیزی مانند جنگِ نخستِ جهانی در منطقه‌یِ ما بیانجامد.
بقولِ کیسینجر، “ترکیبی از گستاخیِ افسارگسیخته و رادیکالیسمِ ایدئولوژیک، راه را برای جنگ‌هایِ نامتقارن و دستجاتِ غیردولتی بازکرده تا خویشتن‌داریِ درازمدّت و دورنگرانه را به‌چالش بکشند.”
در زمانه‌ای که دانش برای نخستین بار در تاریخ این امکان را پدیدآورده تا بشر با “زبانی واحد و تکنولوژیک” به راهگشایی در مشکلاتِ خویش همّت گمارد، بازتولید ارتجاع قومی، نه‌تنها ما را از دستیابی به چنین دستآوردی محروم خواهد ساخت، که راه را برای سادیسم جمال پاشائی و مقاطعه‌کارانِ محلی‌اش باز خواهد کرد. آنهم با ابزارهایِ قرن بیست‌ویکمی!
غایتِ سیاست، ممکن‌ساختنِ آنچه ضروری است و ناممکن‌ساختنِ آنچه ضروری نیست. مشروطه نوین چارچوبی است سیاسی برای جلوگیری از بازتولیدِ ارتجاع قومی.
در دنیا و زمانه‌ای که بقول کیسینجر، “تکنولوژی و فضایِ مجازی با بچالش‌کشیدنِ تمام تجربه‌یِ تاریخی و با پُشت‌سَرگذاشتنِ تمام قواعد، راه را برای بازگشت به حالتِ طبیعی (State of Nature) بازکرده‌اند، یعنی به همان وضعیتِ [بی‌قانونی] که فلاسفه قرن‌ها دربابِ آن اندیشیدند و برونرفتِ از آن نیرویِ مُحرکی شد برای ایجادِ یک نظم نوینِ سیاسی”؛ در چنین زمانه‌ای، مشروطه نوین چارچوبی است سیاسی برای دستیابی به دریافتی مشترک از وضع موجود. چراکه در نبودِ دریافتی مشترک، نه‌تنها راه برای وضع قانونی نوین مبتنی بر قرائتی ملی از وضعِ موجود بسته خواد شد، که منفعتِ عام در بیراهه‌یِ گستاخیِ غرائزِ خاص قربانی‌خواهدگشت.
مشروطه نوین چارچوبی است ملی برای مسدودکردنِ بیراهه‌هایِ مُلهم از گستاخیِ غرائزِ خاص.
گستاخانی که از ایران دارالحربی ساخته‌اند برای ارضایِ غرائزِ طایفه‌ای‌شان. غرائزی که استفاده‌ از دولتی بزرگ بعنوانِ ابزاری برای شعیگیری در خانه‌یِ ما چنان گستاخ‌شان کرده که قیمتِ “فتاة فارسية و بنات الایرانیه” را “900 ألف دینار العراقی” توئیت می‌کنند.
مشروطه نوین راهی است خودآگاه که از منی که نامم ما ست سرچشمه می‌گیرد. راهی برای مسدودکردن بیراهه‌هایِ غرائزِ گستاخ.
مشروطه نوین حرکتی است میهنی برای تارومارکردنِ غرائزی که در نبودِ یک دولتِ ملی در قلبِ فلاتِ فرهنگی و زبانی و تاریخیِ ایران، برای زنِ ایرانی در میانِ وحوش منطقه‌ای شاخصِ بورس وضع‌کرده‌اند.
دویست‌واندی سال پیش، در سال‌هایی که می‌رفت تا با “گسستنِ بَندِناف با جنگ‌هایِ بی‌پایانِ اروپائیان” به استقلالِ ایالاتِ متحده آمریکا بیانجامد، توماس پِین، در رساله‌ای تحتِ عنوانِ “عقلِ سلیم”، وضعیتِ موجودِ روزگارِ آمریکاییِ خود را اینگونه بیان می‌کرد:
“… وضعیتِ موجودِ آمریکا، برای هرکه از توانِ اندیشیدن برخوردارباشد، براستی هشداردهنده‌است… وضعیتی از بی‌قانونی و بی‌دولتی که وام‌دارِ تحفه‌ای است که به ما ارزانی‌داشته‌اند. تحفه‌ای بی‌قانون و بی‌دولت که تنها با ترکیبی بی‌مانند از هوی و هوس سَرِ پا مانده… مجموعه‌ای احساسی و متغیر که دشمنانِ نهان و پنهان، تماماً در پیِ انحلالِ و اضمحلالِ آن اند. وضعیتِ موجودِ ما، قانون‌گذاریِ بدونِ قانون است؛ ظاهراً مدبّرانه ولی باطناً بی‌برنامه. وضعیتِ تنی که سَر ندارد. وضعیتِ کشوری که همه چیز دارد و برای همه چیز وابسته است. وضعیتِ سرزمینی که مردمانش بحالِ خودشان رهاشده‌اند. مردمانی که در نبودِ یک کانونِ توجه بدیل و عینی در افقِ دیدشان، هرکدام بدنبالِ هوی و هوسِ خویش اند. دیگر هیچ جرمی جرم نیست. دیگر هیچ خیانتی خیانت نیست. وانفسایی که هر کس و ناکسی در آن خودش را آزاد می‌داند تا هر غلطی بکند…”
مشروطه نوین راهی است برای گذار از وضعیتِ بی‌قانونِ موجود به قانونی وضعی و وضع‌شده از ایران، با ایران و برای ایران. راهی برای تأسیسِ نظمی نوین و ملی با محوریّتی منطقه‌ای و تنیده در نظمی جهانی و درحالِ‌شکلگیری.
مشروطه نوین راهی است برای گذار از ایرانستانی که چهل سال است سَرَش را بریده‌ و تَن‌اش را می‌فروشند، به ایرانی که سرش از خودش است و برای خوشبختیِ تَن‌اش.
مشروطه نوین راهی است برای گذار از تحفه‌ای نحس و شاماتی، به اراده‌ای ایرانی. راهی برای گذار از وضعیتِ بی‌جامعه و بی‌دولتِ کنونی، به جامعه‌ و به دولتی ایرانی.
در مشروطه نوین، جامعه مشوقِّ خوبی‌ها ست و دولت محدودکننده‌یِ بدی‌ها.
چراکه در گوشه‌ای از خانه‌یِ تاریکِ ما، پردیسی نهفته، ناخفته و بیدار، از منی که نامش ما ست.

۱۳۹۸ مرداد ۱۴, دوشنبه

سیاست دشمن‌ تراشی جمهوری اسلامی منشا بحران کنونی است / شاهزاده رضاپهلوی





بحرانی که این روزها در کشورمان از هر زمانی بیشتر شدت 

گرفته است و منافع 

ملی ما را تهدید می‌کند ریشه در اتخاذ سیاستی دارد که رژیم 

اشغالگر جمهوری اسلامی به مدت چهل سال سرلوحه سیاست 

خارجی خود قرار داده است و این راهبرد اشتباه همانا دخالت و 

ایجاد بحران در امور داخلی کشورهای هم‌جوار است تا انقلابی 

را که سالها پیش در درون مملکت شکست خورده و مردم از 

آن رو گردانده‌اند، به بیرون صادر کنند

نتیجه اتخاذ چنین سیاستی برای ملت ایران، ویرانی منابع 

طبیعی، به تاراج رفتن سرمایه‌های ملی، تهی شدن خزانه 

کشور و از همه مهمتر، کوچ اجباری میلیونها نفر از ایرانیان 

به ویژه جوانان نخبه از میهن عزیزمان بوده است.

رژیم اشغالگر و ایران‌ویران‌کنِ حاکم، با تن دادن به جنگ‌های 

نیابتی، آن‌هم به هزینه محرومان جامعه، عامل بی‌ثباتی در 

کشورهای منطقه شده و نظم جهانی را به هم زده و یک بحران 

جهانی به وجود آورده است؛ چنانکه ممکن است به جنگی 

ویرانگر بینجامد

سیاست دشمن‌تراشی جمهوری اسلامی محکوم است. دیگر بس 

است. ما هنوز تاوان جنگ ۸ساله با عراق را می‌دهیم؛ جنگی 

که دست‌کم یکی از ریشه‌های آن، دخالت همین رژیم با تحریک 

شیعیان عراق و ارتش آن کشور در سرنگونی دولت‌شان بود. 

این جنگ خانمان‌سوز سبب جان باختن صدها هزار تن از 

جوانان ایران شد و بیش از یک میلیون معلول و آسیب‌دیده 

شیمیایی باقی گذاشت

راه جلوگیری از فاجعه‌ای دیگر، همبستگی و هم‌دردی و اراده 

ما مردم آزادیخواه ایران برای یک حرکت ملی است؛ حرکتی 

در راستای نافرمانی مدنی و مبارزات خشونت‌پرهیز علیه ظلم 

وتبعیض رژیم اشغالگر که حق طبیعی و بدیهی ماست

نمونه‌های موفق این شیوه مبارزه را در بسیاری از کشورهای 

جهان شاهد بوده و هستیم. با فراگیر کردن همین شیوه‌های 

مبارزاتی می‌توانیم بر سرنوشت خود حاکم شویم و دوباره 

جایگاه بر حق کشور عزیزمان را در جامعه جهانی در اوج 

شکوفایی و سربلندی باز یابیم

۱۳۹۸ تیر ۲۵, سه‌شنبه

در سرزمین شاهان , شاه هرگز نمی میرد / بمناسبت فرارسیدن چهارم و پنجم امروداد , سالروز جاودانگی دو ابرمرد ایران ساز



يکبار ديـگرگـذشـت زمـان؛ مارابـه روزهـای فرامـوش نشدنـی چهارم وپنـجم امـردادماه رسـانيد. دوروزی کـه يـادآوردرگـذشـت دوحمـاسـه آفريـن بـرزگ ازجمع حماسـه آفريـنان هـزاران سـاله تاريـخ کشـورمان هسـتند.دوحماسه آفرينی کـه باهمـت وتـلاش مردانـه؛ تنهـادرطـول زنـدگی دونسـل ازمردم ايـران؛کشور قـرون وسـطائی خـودرابـه شـکوفائی هـزاره سومـی آن رسانيـدنـد وراهــی پانصـدسـاله رادرپنجـاه سـال طـی کردنـد.

شـگفتـا کـه دسـت سرنـوشـت؛ دوروزی راکـه پايـان زنـدگانی ايـن دوقهرمان زنـدگی سـازدرآنهـا رقـم خـورده؛درسـت بدنبـال يکديـگرقرارداده اسـت؛چنانکه گـوئی ميخـواست يـادآوری کنـدکه ايـن حماسـه آفريـنی؛ دوبخـش ازيک واقعيت راتشـکيل ميـداده اسـت. شـايد به هميـن دليـل نيـزايـن هردو؛به يـک صورت و درجنوب وشمال يک قاره واحـد؛دورازخـاک مقـدس ميهن ديـده ازجهان فروبسـتند. وهـردونيـزسالهـا انتظـاررابـرای بازگشـت جاودانـی به وطـن خود درداخل يک مسـجد واحـد درقـاهره گـذرانيـدندوميـگذراننـد.

هنـوزکسانی دردرون وبيـرون ايران هستند که تمامی حماسـه پنجاه ساله شاهان پهلوی راازنـزديک شـاهدبوده والزامـا" دربخشهائی ازآن نيـزعملا" شرکت جسـته اند. اينـان گـواهان زنـده ای برايـن واقعيـت هسـتندکه چگونـه يک ايـران عقب افتاده؛فقيـر وگـرسـنه وناامـن ودرآسـتانه تحت الحمايـگی يک کشـوراستعماری بيگانه؛ باهمت رضـاه شـاه بزرگ تنهـادرعـرض شـانزده سال بصـورت کشورمستقلی برخوردار ازحاکميـت ملی ويکپارچـه گی سياسـی وامنيـت درآمـد. وچگونـه هميـن ايـران دردوران سی وهفـت سال سلطنـت پادشـاه فقيد؛ايـران ازصورت کشوری که تازه پا بـه دوران سازنـدگی خودگـذاشـته بود؛تبديل به کشـوری چنان مترقـی وشکوفا شد کـه درميـان بيـش ازيکصـد مملکـت جهان سومی دنيـا؛پيشـروترين همـه آنهـا شناختـه شـد. وازچنـان قـدرت واحتـرام جهـانی بـرخـوردارگرديـدکه ازدوران شاهنشـاهی ساسـانيـان نظيـرآن ديـده نشـده بـود.

درزمـان هميـن پادشـاه بودکـه نظـم اجتماعی قـرون وسطائی ايـران؛ درمـدتی کمتـراززنـدگی يـک نسـل؛جـای خـودرابه يـک نظام مترقی قرن بيسـتمی داد.
  رعيـت بی اختيار؛ مقـام کشـاورزآزادی رايـافت که خـودصاحـب ملک مزرعی خويـش شـد.
  عملـه حقيـر؛ تبديـل به کارگـرمحترمـی شـدکه درسـودکارخانـه خود رسـما" شـرکت داشـت.
  درزمـان هميـن پادشـاه بودکـه ضعيـفه سـنتی؛بمـقام بانـوئی مترقـی رسيدکـه  ازحقـوق مسـاوی بامـردان درهمـه زميـنه ها برخـورداربـود.
  درزمـان اوبودکه روسـتائيانی که غالبـا"ازهمه مواهـب زندگی مدرن محروم بودند؛ پـذيرای سـپاهيان دانـش؛ سـپاهيان بهداشـت وسپاهيـان ترويج وآبادانـی شـدند.
  در زمـان اوبودکه به هنـگام رفـتن؛ عـلاوه برميليـاردهادلارسرمايه گذاری درکشـورهای مختلـف؛ ده هـاميليـارد دلارکشـورمان ايران ذخيـره ارزی داشت.
  درزمـان هميـن پادشـاه بودکه بدون هرگونه جنگـی؛ ايـران حـق تاريـخی خود رادرارونـدرود تثبيـت کـرد.
  درزمـان اوبودکـه عـلاوه برآموزش رايـگان؛بيش ازيکصددانشـگاه وآموزشگاهای عالـی تخصصـی درسـراسرمملکـت ايـجادشـد.
  درزمـان هميـن پادشـاه بود که ايـران يکی ازده قـدرت اقتصـادی اول جهـان ؛درميـان کليـه ممالک عضـوصنـدوق بيـن المللـی پـول به شـمارميامدوشرکت ملـی نفـت ايـران درمقـام يکـی ازده شـرکت اول ازميـان پانصدشرکت سودآور درجـه اول دنيـاقـرارگرفـت.ودرايـن مقام حتـی بردوشـرکت عظيم اکسون وشلپيشـی جسـت. وايـن نخستيـن باربودکـه يک شرکـت غيرعربـی؛ درچنين مقامیقـرارميگرفـت. وازنظردرجـه اعتباری کشـورهای جهان درفهرست ده کشورمعتبردرجـه اول دنيـا؛مقـام نهـم راداشـت که هـم اکنـون به بـرکـت همين حکومتاللـه برروی زميـن به مقـام يکصدوبيسـت وسـوم تنـزل يافتـه اسـت.
  درزمـان هميـن پادشـاه بودکه ايرانيـان ازحيثيـت واحترام بين المللی روزافزون در دنيـا برخـوردار بودند و ايران بصورت يکی ازمراکـزتعيين کننده سياست بين المللی درجهـان درآمـده بـود. هميـن پادشـاه بودکـه ميگفت؛ هنگاميـکه اجرای برنامه ضربتی خـودم رابـرای بيـرون آوردن مملکتـم ازتاريکيهـای قرون وسـطائی وجبران عقب مانـدگيهاآغازکـردم؛خوب ميدانسـتم که دربرابرعوامل مخالـف پيشرفـت؛يعنی مرتجعين مذهبی؛ مالکـان بـزرگ؛بـازاريان وکمونيسـتها؛ ودرعيــن حال تحريـکاتی که توسـط نيـروهای بيـن المللی بعمـل ميامـد؛بايـدايسـتادگی کـرد.
  هميـن پادشـاه بودکـه ميگفـت؛ خـوب ميـدانم که بابـودن آخونـدهای قشـری؛ امـکان هيـچ اصـلاحی درايـران وجودنـدارد.اصـولا"هيـچ مملکتی نيسـت که زيـرنفـوذمتعصبيـن مذهبی قرارداشـته باشد؛وکشوری عقب افتـاده ومحروم نباشد.
  بـرای انجام هرگـونه اصلاحات درايـران بايداول آخونـدهاوروحـانی نمايـان را سـرجای خـودنشـاند. مـا؛ مصمم هستيم هويت ملـی خودمان راحفـظ کنيم وازفرهنـگ ايرانی وارزشهای آن پاسـداری کنيم. معنـای اين پاسـداری آنسـتکه به سـه هزارسال سنتهای ملـی خـودمان وفـادارباشيـم وباقاطعيـت به جانـب اسـتقراريک جامعـه مدرن سنتی باسـطح عالـی فکـری واجتمـاعی ادامـه دهيــم.
  وسـرانجام هميـن پادشـاه بودکه درزميـنه سياسـت خارجی؛يکی ازبرجسته ترين زمامـداران تمـام جهان بود. بـراين واقعيت بسـياری ازرهبـران وياسياستمداران بلنـدپايـه خارجـی درنوشـته هائی ازآنهـاکه بعدازدرگـذشت اين پادشـاه نوشته ومنتشـرشـده اسـت؛برآگـاهی واحاطه کـم نظيـراودرمسائـل مربوط به سياست جهـانی تاکيــد گذاشــته انـد.بيســت وپنـج سـال پـس ازپايـان يکی ازپرشـکوه تريـن حماسـه های تاريخ ايـران؛امـروزبه دشـواری ميـتوان حتی يک ايرانی را؛به اسـتثنای جيره خواران وبهـره گيـران مسـتقيم مافيـای ولايـت فقيـه پيـداکردکـه بـاتمـام وجـودش احسـاس نکـرده باشـدکـه درسـرزميـن اهـورائی او؛چـه ظلمـی؛ چـه جای فـروغـی راگـرفتـه اسـت.وچگـونـه هرروزی کـه ميـگذرد؛ايـن واقعيـت راروشــنترنکـرده باشـدکـه؛ هـرقـدرتاريـکی شـب زيـادترشـود؛ بيشـتر درخـواهی يـافـت کـه روشـنائی روز؛چـه زيـبا بـوده اســت.

ملتـی کـه ازفـردای اسـتقرارحکومـت الله برروی زميـن با جنايـتهاوغارتهای آن آشـناشـدند وسـربه آسـمان الهـی نـور به قبـرش ببـارد؛مقايسـه ميکننـد.ايـن مقايسـه است که يکـی قـريـن رحمـت خـداوندميـگردد؛وديـگری سـزاوارلعنـت ابـدی.مقايســه ميکنندميـان مـردی که به هنـگام رفتن؛مشـتی ازخاک ايران برداشت وگـريسـت؛ بـاآدمـی که به هنـگام ورود بايـران درپاسـخ خبرنـگاری کـه پرسيــد: چـه احسـاس ميکنـد؟ جـواب داد !!! <داوری مـردم دربـاره محمـدرضـاشـاه ازهمـان فردای پيـروزی تاريکی بـر روشـنائی؛ داورئی کـه دراصطـلاح سـاده خـدا بيـامـرز خلاصـه ميشـود؛ جـزوخاطـرات مشـترک ملـی ماشــده اســت.روانـش شـاد ويـادش هميشــه گـرامی بـاد 

۱۳۹۸ خرداد ۳۰, پنجشنبه

زدن پهباد آمریکائی ،بزرگترین اشتباه محاسبه ای که ،سرنوشت رژیم را رقم خواهد زد / دکتر امید مهر


جهانیان شاهدند.که یک طرف، بطور مرتب،حتی با اعزام میانجیگر،دعوت به مذاکره و مصالحه می کند.اما طرف دیگر، بطور مرتب، چنگ و
 دندان نشان داده، بر طبل جنگ می زند.چون تصور می کند. که طرف اول، در موضعی نیست .که حمله کند و اگر حمله کند. دور دوم ریاست جمهوری را ،به حریف دموکرات حامی برجام ،می بازد.اما زدن پهباد آمریکایی،سرانجام بهانه لازم را، به افکار عمومی آمریکا و به تبع ازآن،دموکرات ها داد. که از رئیس جمهور خود ،علیه گستاخی های دشمن مشترک،پشتیبانی کنند.رژیم همچنین با این اقدام ،همه دنیا را، بخاطر بر هم زدن صلح وتهدید امنیت جهانی(افزایش قیمت نفت،تشنح در منطقه و تشدید خطر جنگ) علیه خود تجهیز نموده،پروسه اجماع در شورای امنیت را،در رفع این خطر،بطور متحد از سوی جامعه جهانی، تکمیل نمود .آنچه رخ خواهد داد . این است
آمریکائیان ،هرگز کوتاه نخواهند آمد.چون اگر در مقابل شرارت های جمهوری اسلامی ساکت بنشینند. فردا چین و روسیه و دیگران از روش باجگیری رژیم ،علیه منافع ملی آمریکا وارد میدان میشوند.در نتیجه آمریکا ناگزیر است.که اقدام کند.حالا نوبت رژیم است.که به التماس و عجز و لابه و غلط کردم بیافتد.که یا جام زهر تسلیم مطلق را بخورد.یا با جنگی نابرابر، از صحنه گیتی پاکسازی و حذف گردد.درین مرحله چون جامعه جهانی با مردم ایران است،این تنها مردم ایران هستند.که میتوانند این رخداد، را بنفع خود تغییر دهند.یعنی بطور متحد و میلیونی وارد میدان مبارزه نهایی علیه رژیم شده،بکمک نیروهای میانه،ایران و ایرانی را ،ازین مخمصه و این بساط اهریمنی ،نجات دهند.

۱۳۹۸ خرداد ۱۰, جمعه

آیا دیدار نخست وزیر ژاپن از ایران،پیش مقدمه پایان ماجراست؟/ دکتر علی اکبر امیدمهر


دیدار آبه از تهران در حالتی رخ میدهد.که موقعیت جمهوری اسلامی در ضعیف ترین و بحرانی ترین شکل ممکن، در طی  چهار دهه حاکمیت اش
  در ایران قرار گرفته و در مقابل ،موقعیت ترامپ و فرستاده ویژه اش به تهران،یعنی آبه نخست وزیر ژاپن،بعنوان نماینده جامعه بین المللی ،در عالیرترین شکل خود، قرار دارد.
باین دلایل
- سه نشست اضطراری درعربستان (شورای همکاری خلیج فارس،اتحادیه عرب،سازمان کنفرانس اسلامی) با محوریت بررسی شرارت های رژیم،با تاکید بر محکومیت سیاست خارجی و منطقه ای رژیم،انجام گرفت.
-گزارش آژانس اطلاعات آلمان همزمان با دیدار پمپئو-مرکل مبنی بر اینکه ،رژیم تهران، در پی ساخت اسلحه کشتار جمعی است.
- کشف و خنثی کردن صدها شبکه فیس بوکی ،توئینری، اینستا گرامی رژیم،که برای گمراه کردن افکار عمومی در جهان و ایجاد اختلاف بین اپوزیسیون فعال بودند.
-ارجاع پرونده رژیم به شورای امنیت ،بخاطر حمله به نفت کش ها، بعنوان مقدمه ای، برای کلید خوردن مکانیزم مذکور،در اصل 42 فصل 7 منشور ملل متحد ،برای تنبیه جهانی رژیم.
-تکمیل پروسه فشار هوشمندانه (دو گام به جلو یک گام به عقب و..) همراه با تشدید تحریم های اقتصادی-سیاسی و محاصره رژیم، با دول مخالف ،اما همسو با جامعه جهانی و مردم تحت ستم ایران.با استفاده از حربه متقابل پلیس خوب در مقابل پلیس بد از سوی جامعه جهانی،( برای مثل،ترامپ در برابر رژیم به ظاهر کوتاه آمده و با اظهاراتش نقش پلیس خوب را بازی می کند.این در حالی است که پمپئو،هوک،بولتن و آژانس اطلاعات آلمان و...نقش پلیس بد را ایفا نموده و کماکان در پی تنبیه رژیم بخاطر شرارت هایش در جامعه بین المللی هستند.تا کلاهی را که رژیم بر سر باراک اوباما گذاشت.اکنون نتواند تکرار نماید.(بررسی و توجه تیم ترامپ به خواسته های مردم ایران همچون شعار اصلاح طلب،اصولگرا دیگه تمومه ماجرا.... و در نتیجه گام گذاشتن به اجرا و تحقق این شعار مردم ایران...نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران).در هر حال برد-برد نهایی، با ترامپ و تیم اش و سرانجام مردم ایران ،منطقه و جهان خواهد بود.
- اگر رژیم ،زیر بار نرود.این بار نوبت ترامپ خواهد بود.که خطاب به مردم آمریکا،دموکراتها و افکار عمومی در جهان بگوید.که من دعوت به صلح و مذاکره ..کردم.اما خامنه ای و شرکاء نپذیرفتند.حالا یا با اونا (رژیم تهران) یا با من ریس جمهورخودتان و متحدین اروپایی ،خاور میانه ای ما. و هزار البته مردم ایران بعنوان صاحبان واقعی ایران.
مراتب بالا مقدمه ای بود و هست.برای دیدار نخست وزیر ژاپن با خامنه ای که 12 شرط را بپذیرد و جمهوری اسلامی تبدیل به یک رژیم عادی و نه انقلابی-تروریستی گردد.این امر یعنی خنثی کردن سپاه ، درسرکوب های داخلی و دخالت های خارجی و اینکه شروط مزبور یک جا پذیرفته و تحریم ها تنها ، با تحقق این شروط برچیده شود.
نتیجه: 
1- در واقع و باین ترتیب،نخست وزیر ژاپن نقش ژنرال هایزر را برای خنثی کردن سپاه (یحصوص سپاه قدس) ایفاء می کند.که در اثنای شورش 57 برای اغلام بیطرفی ارتش وارد ایران شد و ارتش ایران را خنثی نمود.
2- دو حادثه دیگر رخ داده ،که سالهای آخر حکومت پادشاهی را تداعی می کند: حادثه قتل همسر، از سوی یکی از کارگزاران رده بالای رژیم و... محاکمه دیپلمات زمان شاه باتهام قتل دوست دخترخود (1) و نیزتکرار فاجعه شوم هلوکاست سینما رکس آبادان ،که آغاز شورش 57 را رقم زد.به نحوی دیگر و این بار سوزاندن سینما بهمن شیراز ،از سوی رژیم که این مسئله ،را می توان از جمله نشانه هایی ،برای خاتمه این بساط اهریمنی تلقی نمود.اکنون وظیفه نیروهای وسط و صف در نهادها و ادارات رژیم است.که به مردم پیوسته ،متحدا شیرازه مبارزه نهایی با رژیم و بدست گرفتن انجام امور کشور،در پی فروپاشی رژیم را ،بعهده بگیرند.
(1)-در کمتر از دو سال قبل از انقلاب، دیپلمات وزارتخارجه ،انوشیروان رزاق منش ،به اتهام قتل منیژه دختر ارتشبد حجازی،محکوم به اعدام شد. که بعدا با جلب رضایت شاکی خصوصی، این حکم ،به ابد تبدیل گردید.جریان این قتل و محاکمه رزاقی بطورمرتب در همه ی رسانه های آن زمان منعکس شد.این محاکمه ،وجدان عمومی را قانع نکرد و در ذهن مردم،دادگاه و قوه قضائیه محکوم شناخته شدند.گرچه رژیم جمهوری اسلامی ، از جنایت رخ داده از سوی یکی از کارگزارانش حد اکثر استفاده را، برای کلاه گذاشتن بر سر مردم ،دنبال نخود سیاه فرستادن ،لا پوشانی آنچه که در پشت پرده انجام میگیرد. با انفجار این بمب خبری بعمل می آورد.اما به مصداق... دیدی که ،خون ناحق پروانه ، شمع را ،چندان امان نداد .که شب را، سحر کند....سرانجام این قبیل خونریزی بیگناهان دامن رژیم را می گیرد.